فصل ،فصل ضجه ي خاموشي ناقوس بود <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

در گلوي خشك باران ،قطره ي افسوس بود

 

ياس مي زاييد گلدان در سكوت پنجره

عشق در عرش نگون بخت خدا مايوس بود

 

پيله تابوتي پر از ابريشم پروانگي ...

زندگي كرمي شبيه باور كابوس بود

 

كودك خورشيد مي گرييد در دستان شب

آسمان آرامگاه زوزه ي فانوس بود

 

رودها آواز مي خواندند در بالاي دار

زندگي در غارهاي مرگ دقيانوس بود

 

دست شيطان بچه اي در بطن حوا مي گذاشت،

قلب آدم تشنه ي پستان اقيانوس بود

آتشي در استخوان هاي خدا جان مي گرفت

در بهشتي كه پر از خاكستر ققنوس بود ...

 

مهدي آذري 1/10/84

 

 

/ 9 نظر / 15 بازدید
sepideh

بهت تبریک میگم خیلی قشنگه!!!به منم سر بزن!!!!!

آينا

آتشي در استخوان هاي خدا جان مي گرفت در بهشتي كه پر از خاكستر ققنوس بود ...

زهرا معتمدی

"در شهادت یک شمع / راز منوریست که آنرا / آن آخرین کشیده ترین شعله خوب می داند " بعد از مدتها به روزم حتمآ سر بزنید!

آينا

سلام . در جواب سوالتان بایدبگویم قديم نديما غزل و مثنوی ميگفتم ولی حالا نميدانم چرا رفته ام تو کار طرح و هايکو . فعلا خلاصه نويس شده ام حسابی !

ماني

سلام داش مهدی!‌خيلی خوبه که هميشه آدم در کار و کوشش باشه شعرهات منو کشته موفق و پيروز باش انشالله به آرزوت برسی بای

بانوبارون

سلام اقا مهدی/غزل قشنگيه.مخصوصا تلفيقش با اهنگ /موفق باشی

داود عباسی

سلام مهدی جان باز هم خوندم ميدونی که چی ميخوام بگم زيبا بود عالی به من هم سر بزن بروزم۲۲۷۲۵