كالبد شكافي شماره 4 – جنازه چهارم بابك دولتي

كالبد شكافي شماره 4 – جنازه چهارم بابك دولتي

 

                                                           حرفهايت را بزن تا جوخه ي پاييز نيست 
                                                            روزي از اين روزها تو تير باران مي شوي 

نام :
نام خانوادگي :
وبلاگ :
سال تولد:
مجموعه شعر :
قالب شعري مورد علاقه:
زادگاه :
مدرك تحصيلي:

خودش مي گويد :

بابك
دولتي

www.sangha.persianblog.ir
1353
دست نوشته هاي يك سنگ
غزل
كرمانشاه
فوق ليسانس ادبيات

بابک دولتی هستم متولد زمستان 53 و اهل کرمانشاه. تا کارشناسی ارشد ادبیات فارسی راه رفته ام و خیال دکتر شدن هم در سرم نیست. غزل می نویسم و تا به امروز "دست نوشته های یک سنگ "را چاپ کرده ام. همسرم"مریم صفرزاده"فارغ التحصیل ادبیات انگلیسی و دست به کار ترجمه ی ادبی ست. به شیوه ی خودمان زندگی می کنیم تلویزیون نمی بینیم عکس می گیریم و مراسم قهوه خوری عصرانه مان را دوست داریم .

/>/>

بابك دولتي

 غزل امروز خواسته يا ناخوسته بايد به انديشه اي فراتر از انديشه ي امروزي بينديشد تا از ابتذال تكرار و جمود رهايي يابد.امروزه شعري كه داراي مرز باشد شعري زنجيري به حساب مي آيد شعري كه براي ناحيه اي و مردمي گفته مي شود و مخاطبان آن شعر گروهي اندك هستند .غزل و بافت آن از ابتداي به وجود آمدن داراي ژرف ساختي مرز شكن بود اصولا ساخت عاشقانه ي غزل خود به نوعي داراي ويژگي بي مرزي است هر چند تزريق اعتقادات و باورها و فرهنگ ها مي تواند اين بي مرزي را در غزل از ميان بردارد اما بابك دولتي در غزل به تفكري بدون مرز مي انديشد. انديشه اي كه خارج از مرزهاي فيزيكي و اعتقادي ايران است .او عشق را براي همه ي مردمان پيامي آسماني مي داند و گاه رهايي نوع انسان را در آن مي بيند .يكي از خصوصيات بارز غزل دولتي پرهيز از انديشه ي منطقه اي و به نوعي نيز اعتقادي و مذهبي است . وجود جشنواره هاي مختلف مذهبي و اعتقادي در كشور ضربه اي مهلك بر ادبيات بخصوص غزل وارد كرده است آنجا كه شاعران براي دريافت صله هاي معاويه اي دست به كار مي شوند و به زور حافظه و اعتقاد، شعري در خور جشنواره مي سرايند غافل از اينكه اين نوع رفتار و اين نوع انديشه رفته رفته از ضمير آگاه به ضمير ناخودآگاه به راه مي يابد و كم كم به نوعي فرهنگ ادبي تبديل مي شود فرهنگي كه به خود فرهنگ حمله مي كند و در نتيجه فرهنگ اصيل ادبي رو به زوال مي گذارد .
بابك دولتي از همه ي اين انديشه هاي حاشيه اي خود را محفوظ نگاه داشته تا صاحب تفكري قدرتمند و اصيل باشد .از مشخصه هاي مدرنيسم در شعر كمتر استفاده مي كند سواي چندين كلمه كه آن هم بازتابي از زندگي شهري و ماشيني شاعر است گاه نيز مولفه هاي شاخص ادبيات كلاسيك در شعر او به وضوح ديده مي شود عشق را به صورت مستقيم و غير مستقيم در غزلها داخل مي كند چرا كه او به ماندگاري عشق به عنوان گوهري آسماني اعتقادي تام و تمام دارد گاه مي نالد از اينكه دست و پاي او را بسته اند و پرواز را جرم سنگيني دانسته اند .
دولتي در غزل مي كوشد صاحب انديشه اي عاشقانه ،بدون مرز ،همگام با ادبيات روز در كنار استفاده و بهره گيري از ادبيات كلاسيك باشد گاه نيز به ضرورت طبع خود مصاريع را آن چنان طولاني مي كند كه گاه يك مصرع او دو برابر يك مصراع معمولي است شاخصه اي كه بايد مخاطبان و همچنين گذشت زمان جوابگوي پذيرش يا عدم پذيرش آن باشند .

برخي ويژگيهاي غزل بابك دولتي عبارت است از :

1- استفاده از قافيه هاي جديد

قافيه هاي جديد و بكر يكي از ويژگي هاي غزل امروز است هر چند نمي شود اصل را هميشه بر اين نهاد ولي اين امر به تنهايي موجب زيبايي و استحكام غزل مي گردد و به نوعي تازگي و طراوت خاصي را سبب مي شود چرا كه ذهن مخاطب درگير قوافي جديد مي شود .قافيه هايي كه تاكنون براي او ناشناخته مانده و پيش از اين استفاده نشده است هر چند در اين ميان هنر استفاده و قدرت شاعر نيز بايد ملاك كار باشد چرا كه همه داراي اين قدرت و استعداد نيستند كه قافيه هاي جديد را در راستاي بيان تفكر اساسي غزل به كار برند و اغلب در بعضي موارد كار به بازي با كلمات مي انجامد ولي بابك دولتي به راحتي از كلمات جديد استفاده مي كند آنهم با دقتي قابل تامل و همسو با انديشه ي محور غزل ،

دار و ندارم اگر خرافه نمي شد
رنج به دنياي من اضافه نمي شد

بايد از ما چقدر سايه بپوسد
تا كه زمان از خمير مايه بپوسد

آينه در قاب خود هميشه كلك داشت
من كه نبودم به تن لباس بزك داشت

كولي ، قول است ؟ شيله پيله نباشد ؟
فال بگير آن چنان كه حيله نباشد

2- پيوستگي با شعر كلاسيك

غزل دولتي هنوز حال و هواي كلاسيك خود را دارد غزل او بيشتر سر و كارش با تصوير و محتوي و مضمون است كمتر –  اصلا  - ديده نمي شود كه به لغلغه هاي زباني و يا بازي با كلمات بپردازد از بازيهاي لفظي و فرمي پرهيز مي كند.گاه نيز شناسه هاي ادبيات كلاسيك را در هر غزل پياده مي شود به همين جهت غزل دولتي در محدوده اي بين كلاسيك و مدرن - نئو كلاسيك - در جريان است هر چند چربش انديشه ،آنهم انديشه امروزي در غزلها حكمفرماست ولي گاه شناسه هاي غزل كلاسيك نيز در غزلها به وضوح ديده مي شود .

وقتي كسي ز عشق نمي گويد وقتي تو را هنوز نمي فهمند
بايد به سنگ بودنشان حق داد بايد قبول كرد كه ناچارند

در التهاب مبهمي از بودن همواره رو به سوي عدم مي رفت
اما در آن هميشه ي طوفاني چون برگ ها ز بيم نمي افسرد

حكايت من و تو داستان پاييز است
و غنچه اي كه ز روز نخست پرپر بود

خاتون خودم كتيبه اي از آهم ديگر ز تو ملال نمي خواهم
حرفي بزن سكوت تو پيرم كرد من واژه هاي لال نمي خواهم

پيش از تو عمري لحظه ها بيمار بودند پيش از تو آدم با خودش درگير مي شد
پيش از تو از بس كوچه ها تاريك بودند آدم ز جان خويش گاهي سير مي شد

با ديدن ات دلم خفقان را ز ياد برد
لختي اتاق كوچك من هم هوا گرفت

قرار است تنها ز عشق من و تو
در اين خانه يك شاخه ميخك بماند

3- سادگي و رواني

رواني و سليس بودن زبان شعري بابك دولتي كاملا مشهود است در برخي غزلها او به راحتي با مخاطب خود ديالوگ دارد جدا از زنجير اسارت رديف و قافيه، چنان با مهارت تمام واژه ها را به كار مي گيرد كه مخاطب حس مي كند شعري بي وزن و قافيه در مقابل اوست ... اين ويژگي اگر در مسير عاميانگي نباشد - يعني استفاده از كلمات عاميانه - مناسب روزگار ما مي تواند باشد به شرطي كه شاعر دچار عاميانه نويسي نشود و از كلمات عاميانه كه دچار معنايي سطحي هستند استفاده نكند .

آسوده باش اين گونه تا هستي قشنگي
چيزي از آنهايي كه گفتي كم نداري

آدم دلش خوش باشد و ... شايد همين كافي است
درويش را گاهي كمي نان جوين كافي است

حرفهايت را بزن تا جوخه ي پاييز نيست
روزي از اين روزها تو تير باران مي شوي

چه مي شود آه من و تو كنار هم بوديم
گمان كنم اگر اين گونه بود بهتر بود

4- استفاده از رديف هاي فعلي

در صورت استفاده از رديف هاي فعلي ساختمان جمله استحكام بيشتري پيدا مي كند و به نوعي ژرف ساخت نسبت به بقيه ي موارد قوي تر مي گردد چرا كه هر ركن در سر جاي خود قرار مي گيرد و احتياجي به پس و پيش كردن اركان جملات نيست .


وقتي غروب دور و برت باشد وقتي اسير دلهره اي باشي
تنهايي ات چقدر غم انگيز است وقتي كنار خاطره اي باشي

دل همين كه بي قرار مي شود
قطره قطره انتظار مي شود

اين كوچه ها كه آخر سر جاده مي شوند
گويا براي رفتني آماده مي شوند

شبيه طاقت آتشفشان سر آمده ام
براي صحبت با قوم خنجر آمده ام

زير يك خروار برف سرد پنهان مي شوي
از تمام سبز بودن ها پشيمان مي شوي

5- طويل بودن مصراع ها

هر چند طويل بودن مصراع ها در ادبيات كلاسيك ما سابقه اي طولاني دارد ولي مصاريع مورد استفاده بابك دولتي طولاني تر است اين شاخصه بايد با گذشت زمان امتحان خود را پس دهد ،اينكه آيا مخاطبان غزل با اين نوع وزن ها ارتباط برقرار مي كنند يا محكوم به شكست خواهد بود .سوالي كه گذشت زمان جواب آن را به راحتي خواهد داد .
نگارنده خود بر اين اعتقاد است كه محتوي و مفهوم در شعر ارجح بر طويل بودن مصاريع و بقيه ي موارد مي باشد يعني اين ويژگي در مقام بعدي است و اولويت در شعر بخصوص قالب غزل با انديشه اي است كه شاعر در غزل تزريق كرده است .

 ماقبل تاريخ تو ايام بدي بود ايام تلخي كه مرا تا هيچ مي برد
در آخر هر جاده ياسي منتظر بود همواره هنگام رسيدن دير مي شد

بي طاقتي در تار و پودم ريشه كرده است  پرواز را آيا برايم مي نويسي؟
از من مگير اي مهربان تقصير من نيست هي آسمان هي آسمان يادم مي آيد

سرد است اي پرنده ي معصوم ام  حالا ببند چشم قشنگ ات را
شايد كه خواب مرهم دردي بود ،شايد كه صبح حال تو بهتر شد

آه اي قناري ،اي صداي آسماني ،ديگر نمي دانم چه بايد كرد ؟ مردم
يك مشت ماشين كوكي بي فكر هستند از درك آواز قشنگت ناتوانند

6- ياس و دل مردگي

بابك دولتي از روزنه اي سياه به زندگي نگاه مي كند در ميان افسوس و كاش ،شعرهايش جريان مي يابد اميدهايش در بين افسوس ها رنگ مي بازد در شعر ها مرگ را همواره بر زندگي ترجيح مي دهد .افسوسي كه در عمق شعرهايش جاري است افسوس زندگي پر از شكست است افسوسي كه تا مغز استخوان شاعر رسوخ كرده و به نوعي در هر غزل نمود پيدا مي كند به راستي آيا احتياجي به اين همه سياهي و از مرگ گفتن در غزل فارسي – علي الخصوص غزل بابك دولتي – وجود دارد ؟ آيا بابك دولتي از مرگ مي گويد يا شعر خود در حال روايتي سياه از واقعيتي به نام مرگ است ؟تا چه حد مخاطب – عام و خاص – با اين مساله كنار مي آيد و آن را جزئي از انديشه ي بيكران غزل مي داند نه انديشه شاعر ؟ آيا مي توان اين همه ياس و دل مردگي را در قالبي چون غزل گنجاند ؟ و جواب مخاطب را نيز با موفقيت داد ؟گاهي وقت ها هم كه بابك دولتي از اميد مي گويد اميد او ،اشاره به اميدي پوچ دارد نه اميدي كه شور زندگي را در رگ ها بجنباند ...در هر حال افسوس در غزل دولتي گاه جرياني پيوسته دارد.

آري اگر به خويش قبولاندم تو رفته اي و باز نخواهي گشت
دل مي دهم به هر چه كه باداباد از مرگ هم مجال نمي خواهم

مرگ را با دست هاي سرد خود حس مي كني
ناگزير از ديدن فصل زمستان مي شوي

پايان شعر مي نويسم مرگ و خواهد ماند
اين واژه ها در آسمان بر بالهاي باد

اندك زماني از تو جدا بودم مي بيني ام ؟تكيده و رنجورم
گفتم كه از تو دور شدن مرگ است گفتم كه سخت بيم سفر دارم

چشم و چراغ اين همه شهريور چشم ات كه باز از غم من تر شد ؟
دنياي من بدون تو يعني مرگ ،حيف اين دقيقه نيز كه پرپر شد

تمام خاطراتم را به دست باد خواهم داد
تمام كودكي  از ابتدا تا انتها پوسيد

كي آمدي كه اين همه در خويش مرده ام
كي آمدي كه اين همه چشم ام عزا گرفت

مرگ نمي خواهد اين مجسمه ها را
مساله اينجاست ما قصور نداريم

7- تلميح و اسطوره

گاه ديده مي شود كه در بين غزلها دولتي با زباني تازه و بديع از اسطوره ها و تلميحات بكر استفاده مي كند هر چند نوع استفاده دولتي از تلميحات نيز قابل تامل است .او از زاويه اي به مطالب مي نگرد كه تا بحال كمتر مورد استفاده واقع شده است . استفاده از تلميح و اسطوره در كنار استفهام ،هميشه مخاطب را به كنكاش ذهني باز مي دارد كه چرا ؟پيوستگي استفهام و تلميح و اسطوره شعر دولتي را قوتي دو چندان مي بخشد و شعر او با گذشته پيوندي محكم برقرار مي كند .

ما را به سيبي سرخ مهمان مي كني تو
گويا خبر از قصه ي آدم نداري

از سنگ ها مپرس كه خاموش اند از سنگ ها مگير كه بيمارند
اين سنگ ها درست شبيه من با هر غروب خاطره اي دارند

و وقتي برادر خيانت بورزد
چه مي خواهد از روح بابك بماند ؟


8- استفاده از تركيبات بديع و تازه

هنر شاعر امروز اين است كه تصاوير نو و بديع بيافريند چرا كه تصوير بديع حاوي انديشه اي نو خواهد بود و انديشه ي نو به راحتي در ذهن مخاطب نفوذ مي كند چرا كه ذهن او دنبال تصاوير بكر و تازه است تصاويري كه عمق ضمير او را به وجد آورد . دولتي در بين غزلها مدام از تركيبات جديد استفاده مي كند.

باران تند دلهره ، واژه هاي لال ،نهال واژه ،آواز منجمد شده ،گريه ريز آبشار، سرماي ترديد ،قوم نمك ،خواب كفش ،ثانيه هاي هزار لايه ،لحظه ميلاد آبشار ،چند رج كلاغ لبريز سردسير ،.......

9- عشق

عنصر آسماني و زنده ي غزل دولتي ،عشق است عشقي كه در هر مصرع نمود بارزي از خود نشان مي دهد گويي شاعر با عشق شعر خود را امضاء مي كند عشقي كه از عمق ضمير او مي جوشد و به همين خاطر هميشه گرماي خاصي را به مخاطب القاء مي كند عشقي كه سوز سينه ي شاعر را در خود دارد و بر وجود مخاطب گرما مي بخشد اين عشق گاه نمود آشكاري در غزلها دارد و به صراحت و روشني در قالب كلمات بروز پيدا مي كند ولي گاه شاعر با تردستي و هنرمندي تمام آن را در انديشه ي غزل تزريق كرده و بعد از خواندن كل غزل مخاطب به كليد شعر – كه عشق است – پي مي برد . در هر حال ،عشق يكي از مضامين قدرتمند غزل دولتي است .مفهومي كه دولتي به راحتي و با استادي تمام از عهده ي آن بر آمده است .

چه مي شود آه ،من و تو كنار هم بوديم
گمان كنم اگر اين گونه بود بهتر بود

بيچاره مي شوي اگر از ترديد يك شب شبيه اين من ديوانه
در كوچه اي كه خاطره اي داري محتاج دست پنجره اي باشي

بانوي عاشقانه ترين ايام دستانتان طراوات بارانهاست
لب هاي مهربان شما انگار يك تكه از بهشت اساطيرند

تا ياد تو در پيش چشم ام مي نشيند پروازهايي بي نشان يادم مي آيد
در چارچوب ميله هاي نا اميدي يكريز دارد آسمان يادم مي آد

10- تراوشات مدرنيسم

دولتي صاحب قلمي كلاسيك است هر چند در برخي مواقع انديشه هاي امروزي در شعر او رسوخ مي كند و كلماتي جديد را در غزل وارد مي كند كلماتي كه به نوعي مساوي با هجمه ي تكنولوژي در زندگي روزمره است كلماتي كه در ذهن ما رسوب كرده اند و امروزه نيز ديگر جزء ضروريات زندگي روزمره شده اند . اين امر اگر بي واسطه وارد شعر شود و ضمير ناخود آگاه مسوول ورود آن به شعر باشد يعني خود شعر با اين نوع كلمات تضادي نداشته باشد در كل مورد قبول است ولي اگر شاعر تصنع و تكلفي در استفاده از آنها به خرج دهد غير قابل قبول و در بعضي مواقع كاري زايد است همان كه پست مدرن ها به كرات آن را به كار مي برند حالا خواسته يا ناخواسته و شعريت شعر با اين عمل زير سوال مي رود ،محتوي ضربه مي خورد و مفهوم رو به سستي مي گذارد .

سايه اي از كودكي مراقب من بود
قلب مرا در مسير يك مگسك داشت

تا با سيگار غصه عمر بسوزد
هيچ كجا كنج دنج كافه نمي شد

بايد ديگر در اين هميشه نهفته است
سوت قطار زمان صداي هميشه

آه اي قناري ،اي صداي آسماني ،ديگر نمي دانم چه بايد كرد ؟ مردم
يك مشت ماشين كوكي بي فكر هستند از درك آواز قشنگ ات ناتوانند

11- مناظر نازيبا

الف: تكرار:
اسطوره سنگ و سنگ شدن جريان پيوسته اي است كه در هر غزل به نوع خاصي نمود پيدا مي كند شاعر بيش از حد اين موضوع را در غزلها بسط مي دهد گويي انديشه اي است كه از ذهن شاعر بر كالبد شعر ريخته مي شود و گريزي از آن نيست . بايد ديد تا چه حدي اين تكرار در خدمت بيان انديشه ي محوري غزل است و تا چه حدي تكراري مبتذل به شمار مي رود ؟ اگر هم اين تكرار در خدمت بيان انديشه ي محوري غزل باشد احتياجي نيست كه بارها و بارها از آن بهره جست ،اگر جزء موتيف هاي شعري شاعر باشد شايد بتوان با ديدي مثبت به آن نگريست حال بايد ديد مخاطبان غزل دولتي چه نظري در اين باره دارند .

از سنگ ها مپرس كه خاموشند از سنگ ها مپرس كه بيمارند
اين سنگ ها درست شبيه من با هر غروب خاطره اي دارند

پرواز اينجا جرم سنگيني است مانا اين سنگ ها كه پيش چشمت بي زبانند
دارند مي گيرند از من آسمان را ،دارند من را سوي مردن مي كشانند

تكرار مي شديم كه بودن عذاب شد
گويا دعاي سنگ شدن مستجاب شد

از آبها جدا شد و با سنگ ها نشست
مشغول مثله كردن گلهاي ياس شد

ب: ضعف تاليف :

هنگام رفتن را سراسر گريه مي كردم
او دست هاي مهربانش را تكان مي داد
(منظور از « هنگام رفتن را » چيست ؟ كه شاعر سراسر آن را گريه كرده ؟جابجايي و حذف كلمات در اين مصرع بسيار ناشيانه صورت گرفته است )

روزي گياه تلخ خداحافظ ،بر دست هاي ساده ي تو روئيد
روزي كه انتظار رجز مي خواند روز سياه و سرد تو و من ها
(به راحتي فهميده مي شود كه منظور شاعر تو و من است ولي من ها با توجه به وزن و قافيه و رديف كاملا نظم معنايي را بر هم مي زند و رديف در اين مورد كاملا زايد بر معناي بيت است )

آري اگر به خوش قبولاندم تو رفته اي و باز نخواهي گشت
دل مي دهم به هر چه كه باداباد از مرگ هم مجال نمي خواهم
(فعل قبولاندم ،در اين مورد آن چنان ثقيل استفاده شده است كه همانند كلمه اي مهجور به چشم مي زند .فعلي كه بهتر بود اين گونه استعمال نمي شد )

دلم تجسم درياست ز آفتاب پرم
به باز سازي باران ديگر آمده ام
(منظور از اين باران ديگر چيست ؟ در صورت ارجاع معني هم به بيت ماقبل معني درستي اخذ نمي شود ! آيا باراني ديگر است ؟يا باران ديگري مد نظر است ؟)

12- ابيات جاويدان

در برخي غزلها بيت هايي وجود دارد كه به تنهايي گوياي غزل است و انگار غزل در همين يك بيت خلاصه مي شود همان كه در ادبيات كلاسيك تك بيت يا شاه بيت گفته مي شود ،اين ابيات قابليت تبديل شدن به ضرب المثل و پند و اندرز را دارند هر چند در بيشتر موارد چون ژرفساختي كه بابك دولتي استفاده مي كند ژرف ساختي عاشقانه است ولي تك بيت ها از چنان استحكامي برخوردارند كه عموميت مي يابند و انديشه اي خارج از تفكر عاشقانه را نيز ابراز مي دارند گويي به نوعي جهان بيني شاعر در آنها نهفته شده است در اين بيت ها مرزهاي اعتقادي و فيزيكي نيز به نوعي از ميان برداشته مي شود و جهان بيني گسترده تري نسبت به بقيه ي ابيات دارد و اينجاست كه شعر در مفهوم واقعي خود اتفاق مي افتد و مخاطب آن همه مردم دنياست .

بيچاره مي شوي اگر از ترديد يك شب شبيه اين من ديوانه
در كوچه اي كه خاطره اي داري محتاج دست پنجره اي باشي

تا ياد تو در پيش چشمم مي نشيند پروازهايي بي نشان يادم مي آيد
در چارچوب ميله هاي نا اميدي يكريز دارد آسمان يادم مي آيد

اين سوي دروازه ي بهشت خداييم
در كف خود برگه ي عبور نداريم

پرواز اينجا جرم سنگيني است مانا اين سنگ ها كه پيش چشم ات بي زبانند
دارند مي گيرند از من آسمان را دارند من را سوي مردن مي كشانند

و در آخر غزلي زيبا از بابك دولتي :

تا آسمان قلمرو ابر هراس شد
آرامش حقير زمين بي اساس شد

آنگاه آدمي ز خودش بي نصيب ماند
آتش گذشت و حسرت او سهم داس شد

طرح بهشت چون همه ي خوابها پريد
تقدير ما به خط جهنم مماس شد

عمري اميد بود به بخشايشي كه نيست
لختي رسالت كلمات التماس شد

چيزي براي باختن از خويشتن نداشت
آدم شبيه روز نخست آس و پاس شد

از آبها جدا شد و با سنگ ها نشست
مشغول مثله كردن گلهاي ياس شد

         

/ 166 نظر / 54 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حميده بانو

دیونه تر از اونی هستم که دیوانه وار با تو باشم . . . به روز شدم . . . ........................... حتما بخون : از این که هروز با اتفاقات تازه ای روبه رو شم نه تنها لذتی نمیبرم بلکه هیجانی هم نصیبم نمیشه . . . امروز اتفاقات ِ تازه ای تو ی این دنیای مزخرف مجازی افتاد برام احمقانه است نه؟. . .نمیدونم کیه ؟ حتی نمیدونم چه خصومتی باهام داره که با اسم و لینکه من برای دوستای خوبم کامنتایی می زاره که خودم از خوندن اون حرفا یا شنیدنشون شرمم میشه . . . .......................................... منتظر نقد بی رحمانه هستم . . . منتظرم نمیذارید که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فاطمه شمس

سلام رفیق! خواندم ... چشم به راه شعرهاتم ... باز خواهم آمد ... وسط کلمه ها جگرخونی ..... وسط کلمه ها دل آشوبی سرخود را به سینه ی دیوار.... سرخود را به سقف می کوبی ت، ت، تق، تق بکوب و باورکن که غزل بچه ای نمی زاید کلمه ها را کفن بگیر و بمیر! .... زیر این سقف کهنه ی چوبی وسط کلمه ها دلت خون است .... وسط کلمه ها دلت آشوب به عقب یا جلو ... تلو ... ت... تلو ... و دهانت، دهان مشروبی.... با غزلی به روزم ...

برگ سبز

سلام دنبال برگی سبز هستیم و سخنی از سر درد با نهایت احترام داود عباسی

حمیده محمدرضاپور

هوای سردزمستان هوای برفی دی دوباره آمده بابانوئل ... فدای سرم ! .... دیگر نیازی ندارم به هیچ کس به هیچ چیز اما تو بیا که که که دوباره گوشه ی خانه دوباره منتظرم *** بااحترام

سلام با دل پاره های کهنه به روزم لطفا سر بزنید

مهدی زارعی

سلام و وقت به خیر! پنجره ی "بی اسم" باز و بسته شد: 1.غزل بی اسم 2.نقد ونظر بی اسم سر زدنتون باعث خوشحالی وافتخاره...! در پناه خدا...

صدیقه حسینی

چشم هایم را می بندم و چهارپاره می نویسم. برای تو و هشت سالگی مقدست که به من و خواب هایم تحمیل شد تا بی رحمانه عاشقت شوم! به ر و ز م ......