غروب بود و هجوم سياه دلتنگي <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اذان و هق هق گريه ،پناه دلتنگي

 

صداي پاي غمت مي وزيد در قلبم

شبيه زمزمه هاي سياه دلتنگي

 

به تو براي هميشه سرور بخشيدند

به من براي هميشه كلاه دلتنگي

 

و من مترسك زنجيري بيابانم

اسير چوبه ي دار سپاه دلتنگي

 

شكوه جنگل سبزم كوير گلدان شد !

و برگ برگ دلم ، اشتباه  ، دلتنگي ،...

 

نماز شام غريبان بخوان به تقديرم

وضو بگير به اشك و نگاه دلتنگي

 

بگو به گوش صدف هاي ساحل زيبا

سرود سبز غزل را به آه دلتنگي

 

و عشق لحظه ي ترديد آفرينش بود !

درون ذهن سپيد گياه دلتنگي ...

 

مهدي آذري

 

/ 2 نظر / 15 بازدید
هادی

سلام داداش . رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي . کلبه کوچيک داداشت هميشه به روی شما بازه خوشحال ميشم بهم سر بزنيد .

آينا

و عشق لحظه ي ترديد آفرينش بود ! درون ذهن سپيد گياه دلتنگي ... سلام . زیبا و مثل همیشه لطیف !