دوزخ

گهواره ها بي مادرند و مادران شهر بي فرزند <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آه اي پدر هاي سترون ،ماديان هاي ارادتمند

تا كي زمين در انتظار رويش مرگ شما باشد ؟

زرتشت هاي يخ زده ، طاعونيان شهر بي لبخند

مي پرسد از دستي بريده پاي يك سرباز بي سنگر

وقتي جنون با نعش احساس تبسم مي خورد پيوند ،

ديگر نبايد انتظار مهرباني داشت از باران !

ديگر نبايد انتظار ارتفاعي داشت از الوند !

ديگر نبايد از بهشت و حوريان و چشمه هايش گفت !

ديگر نبايد ترس دوزخ را مضاعف كرد در هر بند !

آري صداي مرگ مي آيد ،صداي ناخوش تقدير ...

دكتر كه تجويز بهشت اش رو به پا....

                                             هي مي خورد سوگند :

« جنگاوران من ،اگر كشتيد ،اگر مرديد ،پيروزيد

اين گونه آزاديد و دنيا از اسارت مي شود خرسند »

از هر طرف نارنجك و خمپاره مي بارد – خداي من –

پستان يك مادر نشسته در عزاي مرگ ده فرزند !

حالا كه دوزخ در نگاه برفي دست خدا پيداست

شيطان مگر كاري كند در كوچه هاي باور اسفند،

اما ،خدا در حال استمنا ....، ولي آهسته مي گويد :

« اين مثله گان درد هم ،آري براي صلح مي جنگند ... »

 

مهدي آذري -27/3/85

 

/ 5 نظر / 16 بازدید
مونا زنده دل

سلام آقای آذری.احوال شما؟ من حدود ۱۰ روز پيش شعرا رو براتون ايميل کردم ولی نمی دونم بهتون رسيده يا نه.ممنون ميشم اگر بهم اطلاع بدين.

ارثی زاد

سلام همشهری مثل هميشه زيبا و روان بيت اخر !!!

رزمی

سلام آقا مهدی. دست مريزاد.

حس اول

سلام مهدی عزيز نمی خواستم چيزی بنويسم که هر چه بود رودررو گفته بودم ولی... در غزل امروزروايتی جريان دارد که اگر اتفاق بيفتد خود متن زوائدش را پس ميزند وآشکار می کند کاری هم از دست تو بر نمی آيد که بخواهی چيزی راکه مال متن نيست به او تحميل کنی احساسات و جو گرفتن هم مشکلی را حل نمی کند سوژه وزاويه ی ديدی که اين متن را ساخته هم بدينقرار استهر کاريش بکنی بيت آخر را پس ميزندچون مال متن نيست مال احساسات توست در جاهائی هم مشکل روايت داری مثلا در شروع فصل دوم سئوالی را روايت ميکنی که هيچوقت پرسيده نشده است يادر شروع فصل سوم (آري وناخوش)حشو قبيح است والوند... و ده فرزند اغراقی شعارآلود بشتر نيست در کل بيشتر ازاينکه يک کار خوب به حساب بيايد طرح يک کارخوب می تواند باشد در ضمن هيچوقت مسقيم با اينجور سوژه ها درگير نشوبلکه ازپهلو يشان رد شو و تنه ای بزن که وقتی بيدارمی شود دور شده باشی وگر نه شعرت را مي جود ودر صورتت تف ميکند و سعی نکن دنبا ل ابهت در شعر و ساختن فضاهاي بزرگ بروی(کلی گوئی راميگويم) غزل امروز در جزئيات اتفاق می افتد بقول کدکنی شعر فیل نیست شعر پشه ایست ک

نويد شکيبا

بادلسرود صبح دل انگیز یک سلام الحمدُ . . . . آشنایی ما اتفاق افتاد . در فصل خیس ،پنجره هایی که انتظار را در گلو میکشند . _ بردوش خود هوار _. سلام و خوسحالم از اينکه بعد ار ساليان دور دوستان هميشه را می بينم همشهری سلام آدرس شما را از رزمی گرفتم به ماههم سربزن ممنون