شيطان

شب بود و شيطان از هجوم درد مي ناليد

هي از خداي خاكي نامرد مي ناليد

 

هر چند او فرزند دوزخ بود، بي ترديد

بيچاره مثل آفتاب سرد مي ناليد

 

مي گفت :« در عرش جنون بت ها فراوان اند ،

حتي خدا در عرش خود .... »

                                    دلسرد مي ناليد

 

مثل بيابان عاشق يك قطره باران بود !

مي گفت : « تف بر آدم ولگرد ...» مي ناليد

 

پستاني از خون خدا را نوش مي كرد و

بر سرنوشت خوشه هاي زرد مي ناليد

وقتي كه حوّا  آلتش را مهد شيطان كرد ،

شهوت درون بيضه هاي مرد مي ناليد

 

آدم فقط در فكر توليد و تكثّر بود !

روح خدا در بارگاه درد مي ناليد ...

 

 

مهدي آذري – تير ماه 85

 

4697453-sm.jpg

/ 2 نظر / 14 بازدید
نسرين

سلام. عالی بود و قوی مثل هر بار. موفق باشی. خداحافظ.

رضا قاسمی

قوی نبود عزيز . خيلی تلاش کرده بودی ولی دوره ی اين حرفا گذشته/دنبال يه تصوير تازه تر و واژه های نو تر باش/از اين کليشه ها زياد گفتن و زياد شنيديم/اون بيت اروتيک هم واضح بود که از عمد و به زور وارد کار شده/به هر حال موفق باشی