وقتي غزلها بر مزارت اشك مي بارند <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تابوت ها در قلب خود افسوس مي كارند

 

گلهاي سرخ كاغذي هم در بلوغ خويش

پاييز چشمان تو را باور نمي دارند

ديگر مگو از آفتاب ،از روشني ،از عشق ...

بانوي من ، خورشيد ها زنداني غارند

 

وقتي نباشي آسمان گور خداوند است

ابليس هاي بي مروت بر سر كارند

 

پروانه ها در پيله مي مانند و مي پوسند

پروازها ، قنديل هاي چوبه ي دارند

 

حتي مترسك هاي پا در بند شاليزار

از دست هاي بي فروغ عشق بيزارند

اي روح اقيانوس – اي درياي خاكستر –

آتشفشان ها در غمت آتش به دل دارند

 

گفتي كه « باران واژه ي خيس خداوند است »

كو قطره اي ؟ اين ابرها مردند و مردارند

آري ، زمين جايي براي مهرباني نيست !

تقويم ها در ابتداي فصل انكارند ...

 

مهدي آذري 30/9/84

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
فرهاد

سلام بر مهدی عزيز. آقا پيشاپيش سال نو مبارک باشه! غزلت رو هم خوندم. ببینم دقت کردي توی شعرات تابوت داره زياد ميشه! تابوت، ابليس ، مترسك.... به هر حال دستت درست

محمد ( یک استکان غزل )

سلام دوست عزيز نسبت به قبليا خيلی بهتره بيت مترسک زياد خوب نبود . باقی عالی قرار نبود يک طرفه باشه

سعید اسکندری

مهدی جونم واقعا خیلی زیباست.چون یه جورایی من هم همون حس و دارم.وقتی خواندم دیدم نه من تنها نیستم.من واقعا احساس نیاز پیدا کردم.بازم به خاطر زحمتهایی که می کشی از صمیم قلبم ازت تشکر می کنم.از طرفدارهای پروپا قرصت شدم و به تمومه دوستام وبلاگت رو توصیه میکنم.بازم متشگرم.

اميد نقوي

سلام. زيبا بود دستت درد نکنه./ پيشاپيش سال نو رو تبريک می گم. اميدوارم سال خوب وخوشی در پيش رو داشته باشی./ دز ضمن منم بعد از قرنها به روزم....