<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

می خواستم دريا شوم صحرا نمی خواست

يا قصه ی دلها شوم دنيا نمی خواست

 

می خواستم لبخند را لبخند را لبخند را حيف

اين روزگار لعنتی اين را نمی خواست

 

دائم من از فصل شکفتن می نوشتم

افسوس هستی را کسی از ما نمی خواست

 

فرياد را مردم درون موزه ديدند

ديگر دلی فرياد عاشورا نمی خواست

 

شايد خدا هم بعد از اين افسانه گردد !

ديگر کسی مولای ناپيدا نمی خواست

 

می خواستم صحرا شوم دريا نمی خواست

می خواستم دريا شوم صحرا نمی خواست

 

/ 5 نظر / 11 بازدید
چراغ خاموش

سلام. کاش ريزتر می‌نوشتيد که خطوط مرتبی شکل گيرد.../ شايدم وبلاگ نمی‌خواست!

ترانه جوانبخت

سلام. شعر زيبايی ست. هرچند که به رغم تلاش خيلي ها از جمله نيچه و مارکس هنوز خدا افسانه نشده و نخواهد شد. با بحث متافيزيک به روزم. شاد باشيد.

رضا عابدین زاده

سلام..خوب بود..با محتوای خوب و صلابت خوب ..هر چند ميشد بهتر هم کار بشه...به روزم خوب و خوش يا حق...

sheida mohamadi

می خواستم صحرا شوم دريا نمی خواست می خواستم دريا شوم صحرا نمی خواست khili ziba bod.. hamishe hamin ast ... yek chiz ; yek ama yek agar ... khate botlanist bar hameye anche dost midari

رضا محمودي

سلام يه بار اومده بودين و من نيومدم شرمنده اکنون با دست دوستی و مهربانی امده ام يا عشق به روزم و منتظر شما