كالبد شكافي شماره 2 – جنازه دوم علي اكبر ياغي تبار


كالبد شكافي شماره 2 – جنازه دوم علي اكبر ياغي تبار

 

هر قدر كه دلتان خواست ملامت بكنيد
ياغي آبي تر از آن است كه مايوس شود

نام :
نام خانوادگي :
وبلاگ :
سال تولد:
مجموعه شعر :
قالب شعري مورد علاقه:
زادگاه :
مدرك تحصيلي:

علي اكبر
ياغي تبار
www.yaghei.blogfa.com
1358
جوانمرگنامه
غزل
بابلسر
دانشجوي فوق ادبيات فارسي

/>/>

علي اكبر ياغي تبار


             تنزل غزل در سالهاي اخير ،محصول تفكري است كه مي خواهد با تغيير ظاهري و صوري غزل به انديشه اي فراتر از ادبيات زنجيري –  رديف و قافيه دار – برسد .ولي اين انديشه بي آنكه مقبوليتي به دست آورد و گامي طي كند دچار ابتذالي شكننده شده است ،اگر چه اكثر شاعران جوان تغييرات ظاهري و صوري را در غزل جوان امروز به فال نيك گرفته و در برخي مواقع نيز از آن استقبال كرده اند و با وارد كردن غزل در كانال هايي مانند غزل مثنوي ،غزل متفاوت ، غزل پست مدرن ،غزل سپيد، ...خواستند تحولي شگرف در قالبي محدود را امتحان كنند ولي در اين امر نه تنها پيشرفت قابل ملاحظه اي ديده نشد بلكه كار خراب تر از گذشته گرديد .در اين ميان عده اي نيز ساختار محدود غزل را مشكل اساسي آن دانستند.
            اما شاعري ياغي تبار ،در قالب محدود غزل - بنا به اعتقاد گروهي  - بي آنكه قالب غزل را دچار آشفتگي كند انقلابي در محتوا بوجود آورد .البته با كمك گرفتن از انديشه اي كه به وجود آورنده ي آشنايي زدايي هاي كاملا بكر و تازه بود .
ياغي با استفاده از همين تكنيك ،محتوا را رنگ و بويي تازه بخشيد و قالب غزل بي آنكه دچار انحراف و ابتذال گردد شكوفايي دروني خود را آغاز كرد .هر چند در اين ميان بعضي از كارها دچار كليشه شدند و تكرار مضمون و پريشان گويي آنها را به ابتذال كشانيد، اما در اين ميان برخي غزلها ،جاودانگي بلامنازع خود را در تاريخ ادب فارسي به اثبات رساندند . غزلهايي كه بدون شك نظيري براي آنها يافت نخواهد شد هر چند عده اي مي كوشند با گرته برداري مستقيم و غير مستقيم از اين نوع غزلها ،آثاري ماندگار به وجود آورند اما چون كار ،اصالت لازم ادبي را ندارد و محصول تفكري نوع دوم است در حد تكراري تقليد آميز در جا مي زند .
ياغي گاه آن چنان از واژه ها كار مي كشد كه ديگر كلمه به تنهايي معناي لغوي خود را از دست مي دهد و كلمات در كنار هم زنجير وار حلقه ي واحدي را تشكيل مي دهند كه به سوي هدفي متعالي در حركت اند،حركتي كه شايد در نگاه اول ديده نشود اما رفته رفته اثر خود را بر مخاطب تحميل مي كند و اينجاست كه غزل ديگر در اسارت قافيه و رديف نيست ،بلكه همه ي زنجيرها در خدمت بيان تفكري شاعرانه است .اگر چه اين تفكر مي تواند شامل ايدئولوژي هاي چپ و راست باشد ولي آنچه مهم است حركت معني در ايستايي قالب است .ايستايي كه در برخي مواقع تفكر ذاتي شعر – يا در كل تفكر شاعر – را دچار جمود مي كند و هسته ي سيال غزل در همين ركود جان مي بازد .
نگارنده بر اين اعتقاد است كه ياغي تبار ،ماكياوليست ترين غزل سراي معاصر است ،چه كه براي رسيدن به بهترين حالت – رسيدن به بالاترين نقطه ي ممكن – شاعر از هر ابزاري استفاده مي كند حال ،اين ابزار مناسب اوضاع جامعه ادبي و نوع تفكر مخاطبان او باشد يا نباشد، اصلي كه براي شاعر اهميت دارد رسيدن به هدف است و ديگر هيچ .. تا جاييكه در برخي مواقع ،اصول و فروع دين كه سهل است خدواند نيز در زير سم اسب ياغي از پاي در مي آيد و در اينجاست كه مخاطب دچار دوگانگي انديشه مي شود .از طرفي لذت شعر او را مست مي كند و از طرفي ديگر اعتقادات - يا بهتر بگوييم خرافات - او را تخطئه مي كنند .مساله اي كه در غزل ياغي به كثرت اتفاق مي افتد.


به اعتقاد نگارنده ،نكات برجسته ي غزلهاي ياغي عبارت اند از :

1- استفاده از ضرب المثل ها

در بين شعراي جوان معاصر به ندرت ديده مي شود كه ضرب المثلي در بين غزلها استفاده شود ،اگر هم استفاده شود به صورت كاملا تكراري به كار برده مي شود .برخي نيز اعتقاد دارند ضرب المثل ها  در كل ،با ساخت عاشقانه و تغزلي غزل در تضاد مي باشند ولي خاصيت طنزآلود غزلهاي ياغي ،راه را براي استفاده از هر نوع ضرب المثلي هموار مي كند .(شايد هم ،همين ابيات امروزي او ،ضرب  المثل هاي فرداي ما باشند.)

دست پخت خانم انديشه چيزي نيست جز
كاسه اي آش نخورده ،با دهاني سوخته

نوميدي من ،عجيب نوميدانه است
پايان شب سيه ،سياه است اين بار

آه اي شغال ،ما سگ زرديم ،گوش كن
گفتند از قديم كه با هم برادريم

از شتر ديدي نديدي كينه داشت
ساكن افشاگري آباد بود

2- عشق

نبايد بپرسم ،ولي بي خيالش
عزيزم چرا اينقدر عشق خوب است ؟!

مضمون تكراري و قديمي- اما در عين حال تازه ترين و زيباترين - عشق ،هر چند با مذاق عده اي شاعر خشك انديشه سازگار نيست اما در همه زمان گوي سبقت را در ادبيات فارسي ربوده است .آنجا كه همه ي انديشه ها تسليم عشق مي شوند و كلمات زندگي دوباره اي براي مخاطب به ارمغان مي آورند ،هرچند صراحت لفظ و معني با مضمون عشق ،در غزلهاي ياغي برجسته نيست ،اما برندگي كافي را به همراه دارد اگرچه تعداد اين نوع كارها از تعداد انگشتان دست فراتر نمي رود اما زيبايي خاص قلم ياغي را دارد و اينكه مخاطب هميشه به كيفيت كار مي انديشد نه كميت آن ...

گرچـه از آوردن ايـن لفـظ  بيـزاري :
« دوستت دارم چرا كه دوستم داري»

آهي و  از بغض‌هاي كهـنه مي‌گـويي
اشـكي و از ابـرهاي تـازه  مي‌بـاري

با خدا اتمـام حجّـت كـردي و بايد
دل به ابليس قشنگ عشـق بسپاري
 
افتخاري جاودانگي‎كن  كه ‎مي‌خواهي
سر به روي  شانه ي يك مـرد  بگذاري

او كـه دارد از لبانت سـيب مي دزدد،
او كه داري بر لبانـش سيب مي‌كاري،

آدم خوبي  است  اما  خاطـرت باشد
واي ‎اگر دست از سرش ‎يك‎ لحظه‎ برداري!

3- تركيبات تازه و بكر

تركيبات بكر و تازه ،هم به نوعي سبب آشنايي زدايي لفظي و معنايي مي گردد و هم اينكه انديشه اي جديد را بيان مي كند اما اصلي كه در اين ميان بايد رعايت شود اينكه ، ظرف انديشه ي غزل ،بايد پذيراي تركيب تازه باشد وگرنه تكلف در استفاده از تركيبات بديع ،اساس غزل را دچار پيچيدگي بي مورد مي كند .
برخي از تركيبات تازه و بديع ياغي عبارت اند از :
ابليس قشنگ عشق ، جهنم دره ي ذهن و زبان ،ابر ديوان اقليم هيچاهيچ ،روسپي پاكدامن گلها ،سانحه ي اشك ،مصلوب بي نفاق ،قحطي لبخند ،غول غم ،حواي عهد بوق ،خداي كاغذي شعر ،رسول درد ،فكر بكر خاطر آزرده ،آغوش دريا ،آبي رويش و ...

4- دستكاري در كلمات قافيه

هر چند اين تكنيك از ديرباز ،در ادبيات فارسي و قبل از آن در ادبيات عرب استفاده شده ،اما آنچه مهم است اينكه در غزل امروز اين تكنيك به نوعي وارد زبان غزل شده و در بعضي موارد بر زيبايي غزل افزوده است (گاه نيز كار را به بازي با كلمات مي كشاند)

اگرچه دلت عشق را در به رو بست
صدا كن مرا ،صداي تو خوب است

از رهگذار ياد شما پا نمي كشم
ميلي پريده ام كه به هر جا نمي كشم
با واژه گان سلسله وار و سليس شعر
شبهاي گيسوان تو را شانه مي كشم

5- عصيان

عصيان يكي از تم هاي اصلي غزلهاي ياغي است و شعر او را دچار محوريتي ياغي گرانه كرده است .عصياني كه در غزلهاي ياغي اتفاق مي افتد عبارت است از :

الف: عصيان نسبت به خالق :

وجود فضاهاي ياس آلود و در بعضي موارد كافكايي –كارويي ،زمينه را براي دهن كجي نسبت به همه ي اصل ها آماده مي كند. در برخي مواقع شاعر خلقت خود را گناهي نابخشوده مي داند .او گاه با خداوند نيز سر عناد  دارد و هر موقع كه لازم مي بيند خدا را تخطئه مي كند .گويي در غزلهاي ياغي خداوند عظمت خود را از دست داده است شايد هم به بيان بهتر ،ياغي اين عظمت را از خدا گرفته است !

رها كن آسمانها را ،بيا اينجا قضاوت كن
ببينم در زمين يك مرد پيدا مي كني يا نه ؟!
براي آخرين پرسش و حتي آخرين تهديد
قيامت را بگو – مردانه – بر پا مي كني يا نه ؟!

مزاج دم دمي تو بيانگر اين است
به وعده هاي خداي تو اعتمادي نيست

ما را – چه اعتراف غم انگيز و مضحكي –
آلت بريده هاي خداوند كرده اند .

شبان سفله را بر دار كردن ناجوانمردي است
خدا هم گاه گاه از بندگان خويش غافل بود !

ب: عصيان فلسفي ( نهيليستي )

انگاره هاي نيچه اي در ذهن شاعر رسوب كرده و گاه و بي گاه بر زبان او جاري مي شود .مولفه هايي كه گاه خود شاعر را با ابتذال روبرو مي كند و بيهودگي روز و شب اش را به او خاطر نشان مي سازد .

در اين دارالمجانين آخرين فتواي من اين است
كه هر كس نسخه ي خود را ،خودش پيچيد عاقل بود

گاهي قلمي هرزه قدم شو كه دمادم
بيهودگي روز و شبم را بنگاري

پشت ديوار خنجر و گرده است
پشت ديوار كدخدا مرده است .

ج: عصيان سياسي

بعضي اوقات عصيان ،لباس سياست بر تن مي كند هر چند در اين گونه موارد نبايد بويي از شعار در شعر باشد .

يك مشت كاسه ليس خدايان مردم اند
در سفره ي كپك زده ي كپك زده ي  شهريار كش

گاه نيز اين گونه عصيان ها ،جاي خود را به شعارهايي كاملا پوچ و سوخته و از رده خارج مي دهند و ابتذال انديشه اتفاق مي افتد.

چشم و دل پاك ترين قوم جهان اند اينها
شاه انديشه و سلطان بيان اند اينها 
انگ مادر به خطايي تن اين قوم نزن
خلف سلسله ي ده پدران اند اينها

مرده در ذهن قفس دغدغه ي آزادي
نيست در حنجره ي زرد زمين فريادي

بدبختي هر جامعه از راس امور است
تنها به گروه ضعفا ربط ندارد

د: عصيان اجتماعي ( تنهايي )

     در بيشتر موارد ياغي مستقيم و غير مستقيم از تنهايي خود ناله مي كند ،از دردي كه آفرينش بر جان او ريخته گله دارد ،از اينكه او را خلق كرده اند ،از اينكه همه شادند و او نه ، مدام از بودن شكوه مي كند و از نبودن استمداد مي طلبد و در اين زمان است كه مي رود به عدم اقتدا كند !!

هيچ دارويي به درد من نخورد
اي نبودن تو به فريادم برس

آن وقت مي رود به عدم اقتدا كند
مردي كه روبروي تو سيگار مي كشد.

دلم پر است از اين روزگار بس نامرد
از اين شبان تهي ،روزگار خيلي پوچ

همين جا آخر خط است شاعر
به پايان دلخوشم ،آغاز هرگز

يك روز مرا به روي خاك آوردند
با گريه و بغض و غربت ام پروردند
صد روز به فرياد رسا داد زدم :
يك روز به اشتباه خلقم كردند .

6- عاميانگي

استفاده از زبان محاوره يكي از نقاط قوت غزل جوان امروز است ولي به شرطي كه اين محاوره نويسي در ساخت غزل اتفاق بيفتد نه در بافت واژگان .ياغي در غزلها نشان داده است كه از پارامتر محاوره به نحوي جالب بهره برداري مي كند .گاه آنقدر غزلهاي او حالت محاوره اي به خود مي گيرند كه كاملا با خون و پوست مخاطب عجين مي شوند.

گرچـه از آوردن ايـن لفـظ  بيـزاري :
« دوستت دارم چرا كه دوستم داري»

آي عارف كه به دنبال حقيقت هستي
بيخودي نعره نكش ،گوش خدا سنگين است
ما كه تقصير نداريم خدا مي داند
سطح فكر دل لامذهبمان پايين است

چرا از كوچه باغ خاطرات خوب من رفتي ؟!
مگر من با تو بد بودم ؟ مگر من با تو بد كردم ؟!

گاه نيز محاوره نويسي جاي خود را با كلمات عاميانه عوض مي كند و بازي با كلمات آغاز مي شود .

وقت آن است كه ديگر دل من لوس شود
منكر قصه ي سينوس و كسينوس شود
خواستم از طرف من برسانيد به او
برود مشتري پشم مرينوس شود .

تو هم به زبان بي زباني گفتي :
اي بي همه چيز از تو بدم مي آيد

7- استفاده از كلمات قبيح

به طور قطع و به درستي نمي توان مرزي براي كلمه قائل شد كه شاعر موظف به استفاده يا عدم استفاده از آنها باشد .زيرا انديشه ي بنياني غزل ،نوع كلمه را براي شعر انتخاب مي كند نه سليقه ي شاعر ،اما آنچه در اين ميان حائز اهميت است استفاده ي ياغي از كلماتي است كه فضاي كلي غزل را بر هم مي زنند .فضايي كه با اين نوع كلمات در تضاد است. فضايي كه شايد جامعه ي امروزي ما كشش آنها را نتواند در غزل تحمل كند اگر چه نمونه ي اين كلمات در دوره هاي قديم هم مورد استفاده قرار گرفته است .

ما بيضه هاي جامعه را مي كشيم و بعد
چيزي كه « اسمشو نبر » از بيخ مي بريم
چون آلت تناسلي آفتابه ايم
حتي به درد شستن مخرج نمي خوريم

قلم به دست گرفت و نوشت درد دارد
كه كبك هم به دبر ليسي كلاغ افتاد
غزل كه روسپي پاكدامن گلهاست
به جرم پاي نداده به قحبه باغ افتاد

8- باستان گرايي

ياغي جزء معدود شاعراني است كه همواره نگاهي به ايران قبل از اسلام دارد .اينجاست كه انديشه ي ياغي با انديشه ي مرحوم هدايت گره ميخورد چرا كه هدايت نيز همواره در نوشته هايش عشق خود را به ايران قبل از اسلام بيان مي دارد ياغي نيز در غزلها اين عشق را به ظهور مي رساند. تا جاييكه ايرانيان قبل از اسلام را كساني مي داند كه واقعا دل به حق باخته بودند و اسلام افرادي مجهول آنان را كافر كرده است. او افتخار مي كند به ايراني كه مهد تمدن دنياي آن زمان بوده است و افسوس مي خورد از بابت اينكه عده اي بي سر و پا به نام سعادت و خوشبختي اين مزرعه ي سرشار را از بين بردند و در نهايت او جاده ي ابريشم را جاده عشق مي دانست كه در آن زندگي جريان داشت اما ....

در سوختن قافيه ها ماهرمان کرد
دستي که قُلُمسُفله ترين شاعر مان کرد

ما دل به خدايان به حق باخته بوديم
اسلام ِ شما زانيه ها کافرمان کرد

چون پيش و پسِ خواهر مادر به خطايت
اين آلت افراخته جر واجرمان کرد

اين مزرعه سرشار ترين باغ زمان بود
بي عاري ِ يک گله عرب بايرمان کرد

از جاده ابريشم ِ ما عشق گذر داشت
عمامه ي آقا زد و بي عابرمان  کرد

9- تلميحات بكر

تلميح بعد آسماني شعر زميني است .تلميحات در شعر امروز بايد تازگي داشته باشند و تكرار بي مورد مي تواند اين صنعت آسماني را به حضيض ابتذال بكشد ياغي تبار در استفاده از تلميحات بكر ،استادي مسلم است .

ببين من يوسفم اما كمي تا قسمتي ناپاك
مرا مهمان آغوش زليخا مي كني يا نه ؟

عيسي قلم قلم سر هر كوچه ريخته است
جنسي كه در بساط زمين نيست مريم است

هابيل ها مزاحم قابيل مي شدند
افسانه ي حقوق بشر اختراع شد

ابليس قبل آدم از او پرده ها دريد
افسانه ي بكارت حوا دروغ بود

10- آشنايي زدايي

آشنايي زدايي يكي از تم هاي اصلي غزلهاي ياغي است .آشنايي زدايي ئي كه از طبع شاعر قليان مي يابد و زاييده ي ذهني شاعرانه است و شايد به جرات بتوان گفت بارزترين شاخصه ي شعري غزلهايي ياغي است .

كسي نديد چه ها بر سر سكوتم رفت
چرا كه لب به نگفتن هنوز نگشودم

گفتي آدم با همين عشق آسماني مي شود.
گفتم آدم ها فقط ...ماها كه آدم نيستيم

وقتي تو نيستي سند ماه و سال من
هر هفته هشت روز به نام محرم است

الوند كپه اي و دماوند تپه اي است
نفرين به روسياهي كوه وقار كش

ابليس قبل آدم از او پرده ها دريد
افسانه ي بكارت حوا دروغ بود

عشق چشمان به در دوخته اي مي خواهد
هم چنين يوسف نفروخته اي مي خواهد
چاره اي نيست اگر بد قلق افتاد رفيق
عشق معشوق پدر سوخته اي مي خواهد

11- تضاد معنايي

در برخي غزلها ،اتفاق عجيبي مي افتد .بيت اول از چيزي مي گويد و بيت دوم از ضد آن چيز ! انگار شاعر هر بيت را در حالاتي مختلف سروده است و به هيچ وجه تجانس معنايي بين ابيات ديده نمي شود .به عنوان مثال در غزل زير در بيت اول مي گويد : غم انگيزم ،غم آلودم  و يا پر از رسوايي دودم  و در ابيات پايين موج شعر به ناگهان عوض مي شود و مي گويد كه من يك تكه از آيينه ي آواز داودم و در ابيات بعدي باز اذعان مي دارد كه بي حنيف فطرت اش شبيه آتش عصيان نمرود است و درست در بيت بعد مي گويد كه دست هايش را به خون غم نيآلوده است و در بيت بعد به ناگهان اظهار مي دارد كه تارهاي كهنگي پيوسته در پود او تنيده شده است و در بيت آخر كلا بيان و فضا و همه چيز عوض مي شود .بيچاره مخاطب چگونه بايد اين همه تناقض معنايي را حل كند ؟ابيات را به هم گره بزند ،ارتباط عمودي را حفظ كند و به پيامي كه شاعر در غزل جاري كرده است برسد ؟!

غروبم مرگ خورشيدم ،غم انگيزم ،تب آلودم
نگاه بنگي شهرم، پر از رسوايي دودم

مرا نفرين كن اي عرفان، كه ديشب در خيالاتم
خدا از بيخ گوشم رد شد و من بي خبر بودم

قناري با صداي خواندنم بر خاك مي افتد
كه من يك تكه از آيينه ي آواز داوودم

بدون تو در اين آلودگي هاي غبار اندود
من از دنياي شفاف تغزل نيز مطرودم

صداي پاي پاييز و طنين خش خش برگم
سكوت سخت ديوار و خروش هق هق رودم

جدا از روزهاي گرم و خوب با تو سر كردن
پر از تاريكي ملموس يك حس شب اندودم

حنيف فطرتم بر سنگفرش كوچه ها يخ زد
و من بي او شبيه آتش عصيان نمرودم

چگونه بي خيال زخم هاي كاري ام باشم ؟
مني كه دست هايم را به خون غم نيالودم

شبيه يك گليم پاره و محكوم نابودي
تنيده  تارهاي كهنگي پيوسته در پودم

چرا از كوچه باغ خاطرات خوب من رفتي ؟!
مگر من با تو  بد كردم ؟ مگر من با تو بد بودم ؟!

12- ابيات جاويدان

برخي از تك بيت هاي ياغي – همانند سبك هندي – در حد شاهكاري براي ادبيات فارسي حساب مي شود زيرا اين تك بيت ها آن چنان قدرتمند هستند كه توانايي تبديل شدن به پند و اندرز و در مواردي نيز ضرب المثل  را نيز دارند .گويي تمام غزل بر اين بنا شده كه فقط اين بيت سروده شود و به حق نيز در برخي غزلها اين مورد اتفاق مي افتد.

حواي من به شهوت ابليس تن بده
بي غيرتي علامت اولاد آدم است

بعد از وفات تو همه خواندند يك صدا
مردي كه با بهار چپ افتاد رفته است

هر جا كه بوي كفر به گوش شما رسيد
آنجا محل دفن مسلماني من است

ماتم سراي چشم تو صور دمادم است
زيباترين بهشت خدا اين جهنم است

جنگل ثمر نداشت تبر اختراع شد
شيطان خبر نداشت بشر اختراع شد

زندگي مرگ نابهنگامي است
ناگهان اتفاق مي افتاد

13- طنز

يكي از موتيف هاي اصلي شعر ياغي ،طنز است البته طنز ياغي ،طنزي سياه و گزنده است و به هيچ عنوان ياد آور طنز دوره هاي قبل نيست .

ما كه در آمار موجوادت عالم نيستيم
زخم ها داريم اما فكر مرهم نيستيم

از عرعر و عوعو بنويسيد برايم
ما را چه به زيبايي آواز قناري ؟!

تنها وظيفه ي من و تو بار بردن است
فرقي ندارد اينكه الاغيم يا خريم
ديريست كاه و يونجه به ما دير مي رسد
جفتك زنان به صاحب خود گرم عرعريم

اي مقام قدسي قاف اي مگس
ما تو را سيمرغ مي دانيم وبس
يك وجب خاك آخور ما هدهدان
آسمان ششدانگ تحويل مگس

تنها هنر بزرگ ماها اين بود
كه باعث ويراني ياران بوديم

حافظ ،تمام خاك پر از كاسه ليس شد
پنداشتي كه فقط فارس سفله پرور است ؟!

14- هرزه نويسي

ياغي زياد مي نويسد و در ثاني از همه جا هم  مي نويسد. شايد مقوله ي هرزه نويسي براي اين بخش زياد جالب به نظر نرسد ولي هدف از اين بحث كثرت بعضي از موضوعات مبتذل در شعر ياغي است موضوعاتي كه به دليل تكرار بيش از حد در گذشته ،يا ابتذال انديشه در آنها ،ديگر ادبيات وجودي خود را از دست داده اند و در حد حرف هايي كوچه بازاري نيز بهايي ندارند.

پدرهاي خوابيده در عمق تاريخ
من از درد نسل جوان مي نويسم

مانند طرز فكر شما چندش آوريم
اين واقعيتي است كه از سگ نجس تريم
خوكيم و وحشيانه تر از كارهايتان
در منجلاب هرزگي خود شناوريم

اگر اين گونه ابيات براي بيان طنز نيز استفاده شوند نمي توانند پيامي رسا و محكم براي خواننده داشته باشند چرا كه انديشه ي سست اين گونه سخن ها ،چندين سال است كه بر همگان روشن شده و ديگر نيازي به گفتن حرف هايي از اين قبيل نيست آن هم در قالبي مانند غزل ...

15- ضعف تاليف

در برخي غزلها ،بعضي از ابيات آنگونه كه بايد فصاحت لازم را داشته باشند فاقد آن هستند ،سروده شده اند و شاعر آنها را به حال خود رها كرده است .

مرا كه سرم آسمان  هم قسم خورد
به شدت گرفتند بدنام كردند
( كه منظور شاعر اين است كه آسمان به سر من قسم  خورد – كه جابجايي كلمات بسيار ناشيانه صورت گرفته است .)

بارها در رگ شعر چقدر وحشي تو
خون يك عالمه اندوه روان شد ياغي
( كه يك عالمه در غزل به خوبي جا نيفتاده است و تجانسي با كل غزل ندارد . دكتر سيامك بهرام پور ، مطلبي در مورد مجموعه شعر جوانمرگنامه  )

خورشيد از ولايت ما كوچ مي كشيد
شيخ ذليل مرده به فكر چراغ بود
(كه منظور شاعر از كوچ كشيدن ،كوچ كردن است .)

در هر حال ،اين موارد در مقوله ي زيبايي شناسي امروزي نيز قابل بحث است، اگرچه به اعتقاد نگارنده اين مورد ضعف تاليف به حساب آمده است .

16-تكرار مضمون

گاه در برخي غزلها ،مضموني تكرار مي شود كه بارها و بارها در غزلهاي ديگر نيز در صورت هاي ديگر به كار رفته است گويي شاعر كمبود مضمون دارد و با مضامين تكراري ،جاي كلمات را عوض كرده است .

الف: فرهاد


بعد افتادن آن كوهكن بي سر و پا
بيستون تلخ ترين منظره ي شيرين است

بيستون سوخته اي با دل ناشادي مرد
مژدگاني بده پرويز كه فرهادي مرد

تو سهم سادگي قلب پاك كوهكني
چگونه قسمت پرويز مي شوي كيجا

بايد فقط محض رضاي خاطر فرهاد
از يك عدد شيرين بي فرهاد بنويسم

خاكستر خيال تو بر باد رفته است
شيرين ما نيامده فرهاد رفته است

در بيستون براي چه علاف مانده اي ؟
فرهاد جان ،براي تو هيماليا كم است !

بيا و بي خيال هر چه شيرين باش ،اي فرهاد
ببين دلهاي ما مردم هزاران بيستون سنگ است

ب : خلقت

صد روز به فرياد رسا داد زدم
يك روز به اشتباه خلقم كردند

حق گرم شمارش غلط هايش بود
ما نيز به اشتباه تكرار شديم

آمدم بنويسم « بارها گفته ام و بار دگر مي گويم »
كه من بي سر و پا ،
                           اشتباها به وجود آمده ام

اينها همه هيچ ،اصل كاري اين است
خلقت غلط فاحش انشايي بود

سخن آخر اينكه ،زيباترين غزل جوان معاصر متعلق به علي اكبر ياغي تبار است .

جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شيطان‌خبر نداشت، بشر اختراع شد

« هابيل » ها مزاحم « قابيل » مي‌شدند
افسانه ي « حقوق بشر »  اختراع شد

مـردم خيال فخر فروشي نداشتند
شيـئي شبـيه سكه ي  زر اختراع شد
 
فكر جنايت از سر آدم  نمي‌گذشت
تا اينكه تيغ و تير و سپر اختراع شد

با خواهش جماعـت  علاف اهل دل
چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد

اينگونه‌ شد كه ‌مخترع ‌از خير ما گذشت
اينگونه ‌شد كه‌ حضرت « شر » اختراع شد

دنيا به‌ كام بود و … حقيقت؟! مورخان !
ما را خبر كنيد؛ اگر
                            اختراع شد                         


در نگارش اين مطلب از مقالات و وبلاگ هاي زير استفاده شده است :

 

1- اداي دين به ياغي ،نويسنده: علي اصغر احساني
http://www.khazzeh.com/archives/text/000568.php
2- مطلبي در مورد جوانمرگنامه- دكتر سيامك بهرام پور         

/ 434 نظر / 193 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجانه

سلام . اميدوارم حالت خوب باشه . برات آرزوی موفقيت ميکنم. شاد باشی .

سيد مسعود حسينی

سلام آقای آذری 1- با عاشقانه هایی به رسم سپاس 2- یک رباعی 3- سه غزل به روز شدم و منتظر نظراتت هستم

محسن رضوی

درود ! ‏ ‎ ‎رهياد براي دومين بار دراین ماه به روز شد و تنها دليل ‏آن اردوي ‏‏بزرگ شاعران و نویسندگان جاده هاي اشراق است .شاید دیدار شما هم ‏قسمتمان ‏شود .با اسامي شركت كنندگان و برنامه سفر به روزيم و ‏منتظر نظر و ‏كلمات اميد بخش شما هستيم .‏

پوریاکلهر

متن پر و پيمانی نوشته ايد... دستتان بی درد اما ضيق زمان دارد ميفشرد بدجورگلوی ثانیه هایم را... لينک ميکنمتان که فراموشتان نکنمتان بلکه برگردمتان- ابهت جمله رو داری که ؟!! قديمی های خدا آمرزیده، نخ به انگشت می بستند امروزه اما خداوند رحمان پدر سازندگان گوشیهای موبايل را قرين آمرزش کناد(!) که وقت سرفه زدن را ياد آوری ميکند هيچ، که جديدن آفتابه هم دارد برای دست به آب شدن... ممنون که تحمل می کنيد...سراغمان بياييد حتمن.

مرتضی

عالی بود برای بار اول بود امدم خيلی خوشم امد

محمد

ابليس قبل آدم از او پرده ها دريد افسانه ي بكارت حوا دروغ بود مدتیه که با دوستان بر سر معنی این بیت بحث زیادی داریم. میشه برداشت خودتون رو از این بیت بفرمایید؟ ممنون میشم اگه توی وبلاگ خودم بگید. چون اینجا خیلی شلوغه. می ترسم جوابم گم بشه. ممنون

سرور

سلام خوشحال میشم به مجموعه من سری بزنین

صدیقه حسینی

این دعوت ها از روی عادت نیست این جا شعری با دندان های سپید دارد من را زنده زنده می جود و من فقط می توانم فریا دبزنم:کمک! منتظر راهنمایی هایتان هستم... با احترام: سیده صدیقه حسینی

علیرضا سلیمانی

زادگاه یاغی بابل می باشد. او ساکن بابلسر است.

مسعود بلوچی

lمی نویسم و فقط دنبال مخاطب های خاص هستم اگر شما یک مخاطب خاص ادبیات هستید به من سر بزن