مي رفتي و در چشم من ، خورشيد مي روييد <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تبريز در شيرازه ي تعقيد مي روييد

انگار ، يخ مي بست آتش در درون من !

انگار در دست يقين ترديد مي روييد

خورشيد در قطب جنون آهسته مي ناليد ،

تسليم در خاكستر تاكيد مي روييد

تقويم بدبختي رقم مي خورد بي ترديد !

بيچارگي در دفتر تمديد مي روييد

مي رفتي و مي رفتي و .... از دست مي رفتم

در غسل چشمان زمين تعميد مي روييد

تبريز پرپر مي شد و در برف چشمانش

آتشفشانهايي پر از تهديد مي روييد

 

هر چند من، منظومه اي بي كهكشان بودم ،

در چشم من خاكستر خورشيد مي روييد ...

 

مهدي آذري

/ 23 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م-اشك

سلام و دست مریزاد. با اجازه شما رو لینک کردم. اگه فرصت شد به منم سر بزنید. تا بعد... یا حق

حس اول

سلام مجرد حال می کنی با امتحانات يا نه بروزم بيا وخبر بده يا حق

شاهين

برای يك عاشقيك روز مانند يك سال است يك ماه مانند يك قرن است وای بر حال عاشق شوريده حالی كه انتظارش به سال كشيده باشد ... آنگاه مرگ سرد برای او گوارا است....

فرهاد

سلام مهدی جان. هنوز که به روز نيستی. لينک اون دوتا وبلاگ رو هم اضافه کردم...

مسافر

...و هر روز چه زود ديروز می شود و هر روز دير روز می شود... *** خوشحال می شم اگه منو راهنمايی کنيد آخه دهنمک بوی شير ميده ولی می خوام بوی شعر بده(تازه دارم ۱۸ سالگی رو متحمل می شم)

حس اول

سلام دستت درد نکنه مجرد اگر چه عشق تو باريست بردنی اما به غبطه می نگرم بر صف سبکباران يا حق

ساکت

حالا که می خوای شعر کهن بگی، يه کمی بيشتر روی عروض و سبک شناسی کار کن

<# #>

با دیده ی شک آمدم و برگشتم بی دوز و کلک آمدم و برگشتم افسوس دلم نیامد آقا مهدی با نیت هک آمدم و برگشتم

فرزاد

سلام خئبی مهدی جون/ قبل از هر چيز می خوام که قالب وبتو تربريک عرض کنم / وخيلی شعر پر معنی زدی / مرسی موفق باشی