انوار و درجات انوار الهی از دیدگاه شیخ نجم رازی

انوار و درجات انوار الهی از دیدگاه شیخ نجم رازی

نویسنده : مهدی آذری

مقدمه:

      «نجم الدین ابوبکر عبدالله بن محمد بن شاهاور بن انوشروان رازی ملقب به نجم رازی و معروف به دایه به سال 573 هـ. ق. در ری به دنیا آمد.از آغاز جوانی به سیر و سیاحت پرداخت.ابتدا به خراسان و خوارزم رفت و دست ارادت به مجدالدین بغدادی،عارف مشهور عصر داد.همزمان با نخستین تاخت و تازهای مغول در سال 617 به همدان رفت و در بهار 618 در فاجعه ی کشتار همدان به دست مغول،زن و فرزند خود را به دست دشمن یله کرد و فرار را بر قرار ترجیح داد.شیخ رازی برای توجیه عمل خود در کتاب مرصادالعباد آیه و حدیث می جوید و سپس می نویسد:« چون بلا به غایت رسید... متعلقان را جمله به ترک گفتن و «من نجا برأسه فقد رجح» را غنیمت شمردن و بر سنت «الفرار ممّا لا یطاق من سنن المرسلین» رفتن و عزیزان را به بلا سپردن، این ضعیف از شهر همدان که مسکن بود به شب بیرون آمد اهل شهر به قدر وسع کوشیدند اما کفار دست یافتند و خلق بسیار کشتند»(رازی،1387: 14)

    این شیوه ی کار شیخ رازی درست برخلاف کار همنام او شیخ نجم الدین بود که «چون کفار به خوارزم رسیدند اصحاب التماس کردند که چارپایان آماده است،شیخ فرمودند: که من اینجا شهید خواهم شد»(همان: 15)

     «شیخ رازی از راه اربیل و دیار بکر به آسیای صغیر رفت و در قیصریه اولین تحریر مرصاد را به پایان رساند،آنگاه در ملطیه خدمت شیخ شهاب الدین سهروردی،شیخ اشراق رسید و به تشویق او روایت دیگری از مرصاد در سال 620 هـ. ق در سیواس به نام علاءالدین کیقباد کرد.پس از اینجا معلوم می گردد که شیخ اشراق کتاب مرصاد را خوانده و توصیه هایی اشراقی به نجم رازی نموده است،چرا که رازی پس از این دیدار تحریر دیگری از مرصاد می نویسد.

     نجم الدین رازی به پیروی از شاعران متصوفه قرن ششم همچون سنایی،عطار،خاقانی و نظامی از طعن و نکوهش در حق فلاسفه دریغ نکرده است.وی نیز فلاسفه را به گناه پیروی از عقل و تنهاروی و اظهار عدم احتیاج به شیخ به تهمت عدم متابعت از انبیاء و قول به اینکه «صانع را در ایجاد فعل،اراده نیست» کافر و گمراه و دوزخی می شمارد و فلسفه و زندقه را یکسان می نهد.

     وی عقل را چنان بی تمکین می شمارد و به گونه ای تعصب می ورزد که برای حفاظت دین از آلایش فلسفه،مداخله تیغ بی دریغ را جایز می شمارد و تعصب آن «ائمه متقی» را که فتوی قتل امثال عین القضات و سهروردی را صادر می کردند،می ستاید.از میان فلاسفه،خیام صریحاً مورد طعن او قرار گرفته است و ظاهرا در مواردی که بدون ذکر نام به فلاسفه می تازد،امام فخر رازی را منظور دارد که معاند نیرومند عرفا در آن روزگار بود و موجب دربدری بهاء ولد پدر مولوی گردید.

     سلوک نجم الدین رازی نیز حد میانه ای است بین زاهدان و مجذوبان،هم اهل نماز و روزه و حج و زکات است و هم معتقد به کشف و کرامت و تجلی و وجد و شور و شوق و حال، و هم ملازم اذکار و اوراد و خلوت،بی علت نیست که هر کلامی را هم با آیات قرآن مجید و احادیث شریف مؤکد می دارد و هم از احوال و اقوال پیشروان و پیشینیان طریقت چون ابراهیم خواص،ابوالحسن خرقانی،ابوسعید ابوالخیر و بایزید بسطامی و منصور حلاج و شقیق بلخی و دیگران مدد می جوید»(رازی،1387: 16)

     «نجم الدین رازی از اصحاب و شاگردان نجم الدین کبری است،شیوه ی تصوف نجم الدین،سلوک و حدفاصل میان زهد و جذبه است یعنی نجم الدین سه عامل را لازم می شمارد:

1-      عنایت بی علت حضرت عزت

2-      عمل به ارکان شریعت

3-      اجرای آداب و رسوم سلوک.

 

      نجم الدین رازی با وجود سیر و سلوک معنوی،مردی طالب جاه و نام بود.در لابلای سطور مرصاد، از یک طرف به اشارت و استعارت از کشف و کرامات خود دم می زند و از دیگر سو،ملوک و ارباب فرمان را به رعایت احترام مشایخ و پیران طریقت فرا می خواند.

     در سال 621 هـ. ق.آوازه ی دانش پروری علاءالدین داود،ملک ارزنجان، وی را به آن شهر می کشاند و خلاصه ای از مرصاد را به نام مرموزات اسدی،به نام آن امیر می سازد و سپس از آنجا به بغداد رفته و در سال 622 هـ.ق. از طرف خلیفه عباسی به تبریز برای سفارت نزد جلال الدین خوارزم شاه می رود.نجم الدین سی سال آخر عمر خود را مقیم بغداد بود و ترجمه ی عربی مرصاد را به نام «منارات السائرین» و تفسیری به عربی در آن شهر نوشت و در سال 654 ه. ق. درگذشت و در همانجا- بغداد- مدفون گردید.این عارف نامی،شعر هم می سرود و نمونه های اشعارش در کتاب مرصادالعباد و تالیفات دیگر او و نیز در بعضی تذکره ها به یادگار مانده است»(رازی، 1387: 17)

 

نور الهی :

      نور و آتش از قدیم الایام در نزد ایرانیان مقامی ارجمند داشته است،تا آنجا که آتش را نمادی از نور الهی می دانستند و در مواقع نیایش و عبادت در آتشکده ها،با نگاه کردن به آتش،به یاد انوار الهی می افتادند.بعدها این شور و اشتیاق درونی ایرانیان به نور و آتش،وارد مکتوبات دینی و فلسفی گردید، اما چون نویسندگان پیشین از دیرباز،به کنایه و رمز عادت داشتند،سخنان و مطالب فلسفی خود را در جامه ای از رمز و کنایه بیان کردند و نویسندگان متاخر،چون درک درستی از روشن بینی نداشتند و با کتاب ها به علت زبان رمزگونه شان،بیگانه بودند،کم کم انوار معنوی الهی و در کل انواریه از بین نویسندگان و به تاسی از آنان،از میان جامعه رخت بر بست و به حلقه ی عارفان و قدیسان وارد شد.آنها نیز اسرار نور را سینه به سینه و به طور شفاهی نقل کردند و کم کم این علم،همانند کیمیا،تبدیل به اسرار شد و بازگویی آن برای نامحرم،خطا و گناهی عظیم به شمار رفت.

    این موضوع سبب شد تا عموم جامعه،اندک اندک نسبت به نور و مباحث مربوطه به آن،دیدگاهی خرافی پیدا کند،هرچند سهروردی با نگارش کتاب حکمت اشراق،توانست تلنگری با نور بر جامعه بزند،ولی به خاطر تحقیر فلسفه و همچنین زبان خاص فلسفی و معمایی کتاب،دوباره این شمع افروخته شده،بعد از سهروردی خاموش گشت و به دست فراموشی سپرده شد.

اهمیت نور:

      نور،عنصر سازنده و مشترک جهان مادی و عوالم ملکوتی است و«از دیرباز در ادبیات،فلسفه،علوم طبیعی،عرفان،حکمت و دین مطرح شده است و نویسندگان و اندیشمندان بسیاری راجع به نور و مباحث مربوط به آن،به بحث و تبادل نظر پرداخته اند.نور،در برخی ادیان و مذاهب مورد احترام و گاه مورد تقدس واقع شده است.در قرآن کریم،خداوند نور جهان هستی یاد شده است(سوره نور/35) در دین باستانی زرتشت،تفسیر هستی،فرشته شناسی و تقدس آتش بر مبنای نور است.در دین یهودیت،اولین مخلوق خدا،نور است و در دین مسیحیت،مسیح «کلمه» و نور و یا خدا و نور و یا پدر نورهاست و در نور ساکن است»(نوربخش،1383: 35)

     «در اوپانیشادها،حقیقت نور است و حقیقه الحقایق،نور الانوار است و نیز در عرفان هند،نور نماد دانش است و کسی که بخواهد دانش الهی را دریافت کند فقط کافی است به نور نگاه کند.در تائو،که نوعی طریقت چینی است،نور نماد آگاهی است و شعور،و آگاهی را از طریق قیاس به نور تشبیه می کنند، بنابراین رفتن به سوی نور در تائو،به معنی رسیدن به آگاهی است»(فرشاد،1388: 391) «در تصوف و عرفان ایرانی،نور و آتش مقامی ارجمند یافته است و فلسفه کهن پارس،با زمزمه کلمات نور و آتش در شکل اشعار و اندیشه های شاعرانه لطیف عرفانی،درخشیده است»(امام،1353: 122)

    «نور در عرفان و تصوف به تأسی از قرآن مجید،اسمی از اسماءالله دانسته شده است.همچنین نور و متضاد آن ظلمت،دو مقوله ی فلسفی در فلسفه ی خسروانی و آیین زرتشت است و در فلسفه ی اشراق سهروردی،نور اعظم،نورالانوار،نور حقیقی و نور اعلی آورده شده است که همان نور الهی است» (فرشاد،1388: 389)

      نور در ادبیات،چه به صورت نظم و چه به صورت نثر،به وفور دیده می شود و در علوم طبیعی یا طبیعیات،به صورت بحث از«ابصار» مطرح شده است.«در نظریات نو افلاطونی به صورت متافیزیک نور مورد توجه قرار گرفته و همچنین در قرون وسطی به نظر آگوستین،در مسأله شناخت،انسان با نور خدا، امور را از یکدیگر تشخیص می دهد و رابطه ی آنها را با یکدیگر در می یابد»(مجتهدی،1375: 70) «دکارت و نیوتن نیز با نظریه ی «ذره ای نور» از آن به عنوان پدیده ای فیزیکی یاد کرده اند.انیشتین، سرعت نور را ثابت می داند و معتقد است نور هنگام عبور از میدان جاذبه قوی،شکست خورده و منکسر می شود.در طبیعت نور دارای بالاترین طول موج است»(نوربخش،1383: 36)

     «از نور مفاهیم وجود،خیر،زیبایی،آگاهی،دعوت به یافتن،تحرک،فیض بخشی و ... نیز احساس می شود و این چندگانگی هرگز با وحدت و بساطت نور منافات ندارد»(سیدعرب،1382: 241)

چیستی نور:

     امام محمد غزالی در مشکات الانوار درباره ماهیت نور می گوید: «نور عبارت است از آنچه خود به خود دیده شود و نیز باعث رویت غیر شود»(غزالی،1364: 44) امام فخر رازی در کتاب اساس التقدیس درباره نور می گوید:«نور کیفیتی است ضد تاریکی؛ اما نمی توان به این معنی خدا را نور دانست»(رازی،1354 : 346 ) اما شیخ سهروردی در کتاب حکمت اشراق درباره نور می نویسد:«اگر در جهان هستی چیزی باشد که نیاز به تعریف و شرح آن نباشد باید خود ظاهر بالذات باشد و در عالم وجود چیزی اظهر و روشن تر از نور نیست؛پس بنابراین چیزی از نور بی نیازتر از تعریف نیست»(سهروردی،ترجمه 1361: 197) در جای دیگر شیخ در تبیین بیشتر مساله چنین می گوید:«هرگاه بخواهی برای مطلق نور ضابطه بیابی،آن ضابطه این است، نور امری است که در حقیقت نفس خود ظاهر و ظاهرکننده ی موجودات دیگر بوده و آن فی نفسه ظاهرتر از هر چیزی است که ظهور زاید بر  حقیقت اش باشد»(ابوریان،1372: 86 )«این تعریف غنای ذاتی نور را می رساند و حاکی از آن است که در نور ظهور و آگاهی و علم و ادراک چیزی جدا از ذات نور نیست و اضافه به غیر و ظلمت زدایی از لوازم ذاتی آن مفهوم است.»(سیدعرب،1382: 242) شیخ علاء الدوله ی سمنانی در رساله ی نوریه می نویسد:«به حقیقت، نور چیزی را گویند که او خود را داند و همه ی اشیاء را بیند و بدو همه ی اشیاء را توان دید»(الیاس،1375)

     ملاصدرا در تعریف نور می نویسد:«نور عبارت است از حقیقتی بسیط،که به خودی خود و به ذات خود ظاهر و خویش تابست و غیر خود را ظاهر و نورانی می نماید و چون آمیخته با اجزاء و پاره ها نیست آن را نه جنس است و نه فصل و از آن جهت که در نفس و حقیقت خود پنهانی و خفایی ندارد آن معرّفی که حدّی مشخص و یا بیان کننده ی رسمی برای او باشد نیست،لذا آشکارترین اشیاء است» (ملاصدرا،1362: 152)«نور تعریف پذیر نیست،این بحث را می توان با تعریف ناپذیری هستی در سایر مکاتب فلسفی مقایسه کرد،دلیل بر تعریف ناپذیری نور این است که نور ظاهر است و امری که ظاهر باشد احتیاج به مُظهر ندارد؛بلکه اظهار امری که ظاهر است تحصیل حاصل است و محال»(www.tahour.net)

     «نور در لغت مترادف ضیاء و ضوء و روشنایی است و در اصطلاح علوم،نور و ضوء اندکی متفاوت اند.ضوء نور ذاتی شی مُضی و کیفیتی است که کمال بالذات شی شفاف - از آن جهت که آن شی شفاف است- محسوب می شود،اما نور از غیر خود مستفاد شده و کیفیتی است که جسم غیرشفاف از آن بهره مند شده و شفاف بالفعل می گردد»(نوربخش،1383: 39)

     «ساختمان سلسله اعصاب و چشم و مغز انسان به نحوی ساخته شده است که قادر نیست امواج،اعم از الکترومغناطیس و امواج روحی و ابر الکترونی را همانند نور قابل رویت و اشیاء ببیند.نور نوعی انرژی الکترومغناطیس است که معمولاً به عنوان امواج الکترومغناطیس توصیف می شود.انسان در بین امواج الکترومغناطیس،نور قابل رویت را می بیند چون فرکانس آن قابل تطبیق با ساختمان چشم است.ناحیه ی نور مرئی برحسب طول موج از حدود 400 نانومتر (نور آبی) تا 700 نانومتر (نور قرمز) گسترده شده است که در وسط آن طول موج 555 نانومتر (نور زرد) واقع شده،که چشم انسان بیشترین حساسیت را نسبت به آن دارد.یک ناحیه پیوسته که ناحیه ی مرئی را دربر می گیرد و تا فرو سرخ گسترش می یابد. در طبیعت طول موج های مختلف مشاهده شده است،اما مشهورترین آن،نور سفید است که یک نور مرکب از سایر طول موج هاست»(فرشاد،1388: 393)

انوار الهی در مرصاد العباد :

    «بدانک چون آینه ی دل به تدریج از تصرف مصقل «لا اله الّا الله» صقالت یابد و زنگار طبیعت و ظلمت صفات بشریت از او محو شود که «إنّ لکلّ شیءٍ صقالةً و صقالةُ القلوب ذکرُالله» پذیرای انوار غیبی گردد و سالک به حسب صقالت دل و ظهور انوار،مشاهد آن انوار شود،در بدایت حال انوار بیشتر بر مثال بروق و لوامع و لوایح پدید آید»(رازی،1387: 299)

     نجم الدین رازی با توجه به ذکر لا اله الّا الله اذعان می دارد که در بدایت حال برای سالک،گفتن ذکر باعث تصفیه ی دل می گردد و پلیدی های وجود سالک را از بین می برد و ظلمات صفات بشری را از وی زایل می گرداند.شیخ معتقد است هنگامیکه سالک به گفتن ذکر مبادرت می ورزد پذیرای انوار غیبی می شود،ولی این انوار بسته به ظرفیت و استعداد و پاکی دل سالک بر وی آشکار می گردد و اذعان می دارد که انوار اولیه بیشتر از نوع بروق و لوامع و لوایح است،اما وی هیچ توصیف و توضیحی درباره اینکه برق چیست و چه کیفیتی دارد،ارائه نمی دهد.  

    «چندانکه صقالت زیادت می شود،انوار به قوت تر و زیادت تر می گردد،بعد از بروق بر مثال چراغ و شمع و مشعله و آتش های افروخته مشاهده می شود و آنگه انوار علوی پدید آید،ابتدا در صورت کواکب خرد و بزرگ و آنگه بر مثال قمر مشاهده افتد و بعد از آن در شکل شمس پیدا گردد،پس انوار مجرد از محال پدید آید،شرح این جمله دراز نایی دارد،اما شمّه ای نموده آید ان شاء الله»(همان : 300)

    شیخ می گوید هنگامیکه صقالت وجود سالک بیشتر می شود،انوار الهی قوت بیشتری می گیرند،پس شدت انوار رابطه مستقیمی با صقالت یا سیر و سلوک معنوی دارد یعنی هرقدر سیر و سلوک یا تمرینات معنوی سالک بیشتر می شود انوار نیز به همان نسبت بیشتر می شوند.نورها از حالت برق به حالت چراغ و شمع و مشعله و آتش های افروخته در می آیند.در اینجا شیخ به خصوصیات هیچ کدام از حالات مذکور،کوچکترین اشاره ای نمی کند و فقط تغییر حالت را بیان می دارد مثلاً شیخ نمی گوید که وقتی تغییر حالت از شمع به مشعله صورت می گیرد چه حالاتی و چه تغییراتی در وجود سالک پدیدار می گردد.شیخ رازی سپس می گوید:انوار علوی پدیدار می گردند که در صورت ستاره های کوچک و بزرگ و آنگاه ماه، مشاهده می شود و بعد از آن، در شکل شمس پدیدار می گردند.در اینجا نیز شیخ هیچ معلوماتی از حالات گفته شده،ارائه نمی دهد.بیان شیخ در این جملات بیشتر شبیه نقل قول است تا تجربه مستقیم.او بیان نمی دارد که به واقع سالک،این انوار را در درون مشاهده می کند یا در بیرون؟! آیا با چشم فیزیکی سالک می تواند انوار را مشاهده کند؟! اگر چشمان فیزیکی انسان قادر به دیدن این انوار نباشند آیا چشم سومی در وجود انسان هست که با آن قادر به دیدن انوار باشد؟!

    آنچه از فحوای کلام شیخ بر می آید،بستن چشم ها مدّ نظر است،اما چگونگی دیدن و حتی در کجا دیدن را بیان نمی دارد.در نهایت شیخ می گوید که انوار مجرد از محال پدید می آیند.اما این محال چه چیزی و یا چه جایی می تواند باشد؟! شیخ می گوید شرح این جمله بسیار طولانی است و احتیاج به توضیح فراوان دارد.برای روشن تر شدن مطلب باید دید عرفای دیگر در این زمینه چه نظری دارند.

     نجم الدین کبری در کتاب «فوائح الجمال و فواتح الجلال» بیان می دارد:«چون دایره ی وجه صافی شود و همچون چشمه ای که از آب و از انوار لبریز گردد،سالک جوشش انوار را از صورت خود احساس می کند و جوشش نور از میان دو چشم و دو ابروست،پس چون صورت به تمامی در انوار مستغرق گردد در مقابل تو و به موازات صورت تو،چهره ای همانند آن ظاهر می گردد که نور از آن فیضان می کند و از ورای جوشش رقیق آن،خورشیدی دیده می شود که در نوسان است و آن صورت در حقیقت صورت توست و آن خورشید،خورشید روح که در بدن در رفت و آمد است.آنگاه صفا جمیع بدن را مستغرق می کند و در آن هنگام در مقابل خود،شخصی از نور مشاهده می کنی،این شخص نورانی که در مقابل تو ظاهر می شود،در اصطلاح متصوفه«شیخ الغیب» و نیز «میزان الغیب» خوانده می شود. او گاهی در اول سیر به پیشواز تو می آید و سپس از تو غایب می گردد و در واقع از تو غایب نمی شود زیرا او تو هستی،او در تو وارد می شود و با تو یکی می گردد و سیاهی وی به سبب لباس وجود ظلمانی است پس چون لباس وجود ظلمانی را از آن زایل کنی و به آتش ذکر و شوق لباس وی را بسوزانی، از آن لباس عریان می شود و چنانکه دیدیم نورانی می گردد»(نجم الدین کبری، 1388: 39)

     اما حضرت امیر در خطبه 210 در وصف عارفان راستین،به برق لامع اشاره ای می کند و
می گوید: «قَدْ أَحْیَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّى دَقَّ جَلِیلُهُ وَ لَطُفَ غَلِیظُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لَامِعٌ کَثِیرُ الْبَرْقِ فَأَبَانَ لَهُ الطَّرِیقَ وَ سَلَکَ بِهِ السَّبِیلَ وَ تَدَافَعَتْهُ الْأَبْوَابُ إِلَى بَابِ السَّلَامَةِ وَ دَارِ الْإِقَامَةِ وَ ثَبَتَتْ رِجْلَاهُ بِطُمَأْنِینَةِ بَدَنِهِ فِی قَرَارِ الْأَمْنِ وَ الرَّاحَةِ بِمَا اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ وَ أَرْضَى رَبَّهُ»

   [عارف] عقل خود را به دانش و فکر،زنده و شکوفا کرده و نفس سرکش را میرانده،تا پیکر ستبر او لاغر و اخلاق ناسره او سره گشته،نوری پر فروغ برای او جلوه کرده و درخشیده که راه او را روشن ساخته و به مقصدش رسانده،درها یکی پس از دیگری برای او گشوده شده و او را به درگاه سلامتی و زیستگاه اصلی رسانده و در پایگاه امنیت و رفاه، با آسایش خاطر،آرامش زندگی را به دست آورده و به ثبات و طمانینه رسیده و این بدان جهت است که قلبش را به خدمت گرفته و پروردگارش را خشنود ساخته.(ترجمه بنیاد نهج البلاغه)( andisheqom.com)

      امام محمد غزالی در کتاب کیمیای سعادت در این زمینه می فرماید:«گمان مبر که روزن دل [چشم سوم] به ملکوت، بی خواب و مرگ گشاده نگردد.بلکه در بیداری [سالک باید] خویشتن را ریاضت کند و دل را از دست غضب و شهوت و اخلاق بد و بایست این جهان [وابستگی های دنیوی] بیرون کند و به جای خالی نشیند و چشم فراز کند و حواس را معطل کند و دل را به عالم ملکوت مناسب دهد.بدان که الله الله بر دوام گوید به دل نه به زبان،تا چنان شود که از خویش بی خبر شود و از همه ی عوالم و از هیچ چیز خبر ندارد مگر از خدای تعالی،چون چنین باشد روزن دل گشاده گردد و آنچه در خواب بینند دیگران،وی در بیداری بیند و ارواح و فرشتگان در صورت های نیکو بر وی پدیدار آید و پیغمبران را دیدن گیرد و از ایشان فایده ها گیرد و مددها یابد و ملکوت زمین و آسمان به وی نماید.» (غزالی،1368،ج1: 15)

     سید مهدی بحرالعلوم در رساله ی سیر و سلوک در این زمینه می نویسد:«از جمله ی آثار،حصول انوار است در قلب و در ابتدا به شکل چراغی است و بعد شعله و بعد کوکب و بعد قمر و بعد شمس و بعد فرو گیرد و از لون و شکل عاری می گردد و بسیار به صورت برقی می باشد و گاه به صورت مشکات و قندیل می شود و این دو اکثر از فعل و معرفت حاصل می شود و سوابق از ذکر»(حسینی طهرانی،1372: 205)

    «منشاء انوار متنوع است،چون روحانیت سالک و ولایت شیخ و نبوت خواجه (ع) و ارواح انبیاء و اولیاء و مشایخ و حضرت عزت و ذکر لا اله الّا الله و اذکار مختلف و قرآن و اسلام و ایمان و انواع عبادات و طاعات که هریک را نوری دیگرست و از هر منشاء نوری دیگر خیزد مناسب آن و هر یک را ذوقی و لونی دیگر است»(رازی،1387: 300)

     در اینجا شیخ اندکی محافظه کاری و سرّپوشی صوفیانه را به کنار می نهد و به منشاء انوار می پردازد.آنچه از کلام او برمی آید انوار الهی منشاء متفاوتی دارند،اما در این میان کدامیک از اهمیت بیشتری برخوردارند؟! اگر این انوار مطابق گفته شیخ،مربوط به اذکار اسلامی و قرآن و ایمان و اسلام باشد،پس افرادی با مذاهب دیگر قادر به دیدن این انوار نخواهند بود.در حالیکه،آنچه از کتب مسیحیت و بودیسم و مکاتب دیگر برمی آید،این انوار با کمی تفاوت در آنها نیز مشاهده و گزارش شده است.شیخ در این جملات می افزاید که هر نوری دارای ذوقی منحصر به خود و همچنین رنگی مربوط به خود است.اما توضیح بیشتری نمی دهد که نور مربوط به کجا می باشد؟!

    «چون انوار به کل از حجب بیرون آید،خیال را در آن تصرفی نماند،الوان برخیزند و در بیرنگی و بی صورتی و بی محلّی و بی شکلی و بی هیبتی و بی کیفیتی مشاهده افتد و نور مطلق آن است که از این همه پاک و منزه باشد و هر شکل و لون که خیال ادراک کند جمله از آلایش حجب صفات بشری است.چون با روحانیت صرف افتد این صفات هیچ نماند و تلالویی بی رنگ و شکل پدید آید و شرح آنکه هریک از این انواع مختلف از کدام منشاء مشاهده می شود در این مختصر تعذّری دارد.» (رازی،1387: 300)

     به اعتقاد شیخ انوار از حجب بیرون می آیند،ولی آیا این حجاب ها،الهی اند یا انسانی؟! روحانی اند یا نفسانی؟! چرا خیال انسان نمی تواند در آنها دخل و تصرف نماید؟ شیخ می گوید هنگامیکه انوار ظاهر می شوند رنگ ها از میان برمی خیزد و در شرایطی کاملاً به دور از رنگ و بدون مکان و صورت و شکل و هیبت و بدون هیچ گونه کیفیتی مشاهده می شوند،ولی اعتقاد دارد که نور مطلق از این خصوصیات ذکر شده،عاری است.وی می گوید هر شکلی و

/ 2 نظر / 276 بازدید
سید مهدی موسوی

سلام با توجه به فیل-تر شدن سه باره ی «وبلاگ غزل پست مدرن» به آدرس جدید کوچ کردیم: www.bahal21.persianblog.ir از این به بعد وبلاگ «غزل پست مدرن» هر شب به روز خواهد شد ممنون می شوم اگر لینک وبلاگ را در پیوندهای خودتان به آدرس جدید تغییر دهید و همچنین به دوستانتان اطلاع رسانی کنید با عشق و ادبیات منتظر شما خواهم بود: سید مهدی موسوی

الهام

با سلام. واقعا دمتون گرم .خيلي مطالبتون عاليه مخصوصا اينكه ارجاعات و شماره صفحاتش دقيق .اگه اجازه بدين ازش در پايان نامه ارشدم استفاده كنم.آخه موضوع پايان نامه بنده هم در مورد نظريه اشراق سهروردي.مرسي.خدانگهدار