گهواره ها در ذهن خود تصوير قبرستان كشيدند <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تكرارها را در دل تقويم ها بيهوده ديدند

 

بت هاي چوبي را شكستند و درون قلب هاشان

بت هايي از احساس آهن جوش ابليس آفريدند

 

از عشق گفتند و نوشتند و سرودي تازه خواندند

اما الفبا را فقط از ميوه ي ممنوعه چيدند

 

عمري گذشت و دست هاشان ميوه ي سبز لجن داد !

از بس خدا را در قنوت سرخ ايمان ها نديدند

در سرزمين داس ها گندم نمي روييد -  افسوس -

اين آدمك ها بي سبب سوي كلاغان مي دويدند ...

 

مهدي آذري

 

/ 8 نظر / 17 بازدید
saeed

lotfan ye sar bezanid be man nazaretono dar morede sherayem an begid ehtiyaj be rahnamaii daram ta kamel beshe fekram merC

فرهاد

سلام مهدی جان! راستش من مدتی است کار نمی کنم.... غزلت هم خوب بود ....دستت درست

آينا

در سرزمين داس ها گندم نمي روييد - افسوس - اين آدمك ها بي سبب سوي كلاغان مي دويدند ... هميشه از خواندن شعرهايتان لذت ميبرم . برقرار باشيد ...

مهدی شادکام

سلام بر آقا مهدی گل ... مرسی که سر زدید از اشناییتان خوشبختم ... غزلهای خوبی هم داری ... موفق باشی ...در ضمن یه لطفی کن اسم وبلاگ منو اشتباه نوشتی تو لینکی که دادی وبلاگ من هفت قدم تا تو ست لطفن اصلاح کن ممنون میشم .

ماني

سلام مهدی جان . من هميشه شعر های تو رو خوب ميخونم . ممنونم . موفق و سر بلند باش . بای

مريم

سلام ... غزلتون عجيب وصف حال من تو اين روزاست ... فقط مصرع يکی مونده به اخر يه كم اشكال وزني داره البته جسارتا ...منم به روزم

میرزایی(سکسکه های یک مست )

سلام تبريزی ها که اینقدر ... چه خبر ؟ قيافه ات اشناس نمی دونم کجا ديدم خوی تبريز يا قرار بود بگم بروز شدم و نقدت کنم چون دفه قبل نيومدی از نقد خبری نيس و ضمنن شهريارا سلام يتور يا شا يا علی