فراموش کردم،فراموشت کنم

در دل اگرچه عاشقي را دوست مي داري

بر لب ولي از گفته هاي عشق بيزاري

 

دائم پر از نه گفتن انديشه هايي

آري نشسته در دلت اين گونه تكراري

 

امروز ما فرداي ديروزي شكسته است

اما تو فردا را به فردا مي سپاري

 

حرفي نداري از درخت و باد و باران ...

از عشق مي گويي ولي در خواب و بيداري

 

با سطر اشكي عشق را تفسير خواهم كرد

اي عشق قلبم را به دست غصه مسپاري

 

يك بوسه مي كارم ميان شعر مي گويم:

«من دوستت دارم تو آيا دوستم داري ؟ »

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٤/۱٠ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط mahdi azari نظرات () |