فراموش کردم،فراموشت کنم

شب شد و آغوشم از دريا تهي

بار ديگر قلبم از دنيا تهي

اي سكوت روشن فرياد عشق

خاطرم از فكر فرداها تهي

در ميان اين شب سنگين شهر

باورم از صبح ناپيدا تهي

شب شد و در انتظار خواب تو ...

خواب ما از رنگ اين رويا تهي

از هجوم حسرت آيينه دار

خلوت شعرم پر از « تنها » « تهي »

بار ديگر در كوير سينه ام

شب شد و آغوشم از دريا تهي

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/٩ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط mahdi azari نظرات () |