فراموش کردم،فراموشت کنم

خواب ديدم تشنه ي  سيراب را در كربلا

قصه ي آرامش سيلاب را در كربلا

چشم خونين فرات از بابت يك لقمه آب

اشك مي زد لشكر ميراب را در كربلا

ال عطش گويان كنار نهر الغم ، سينه اي

بر زمين زد اعتبار آب را در كربلا

خورد تيري همچو خنجر كودك شش ماهه اي

تا بگويد پاسخ مهتاب را در كربلا

باغبان گل را كفن مي كرد و مي زد خنده اي

تا نگه دارد غم آداب را در كربلا

خواهري ديدم كنار حجمي از نامردمي

جار مي زد قصه ي محراب را در كربلا

تشنه اي ديدم به روي نيزه ها سيراب عشق

مي دهد لب تشنه درس آب را در كربلا

خواب ديدم در كنار مقتل آزادگي

امتحان تشنه ي سيراب را در كربلا

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/۱٠ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط mahdi azari نظرات () |