فراموش کردم،فراموشت کنم

نيآمدي و پنجره به رنگ يك غروب شد

و اشك هاي منتظر يكي يكی رسوب شد

خداي ما ميان لحظه هاي كفردار عشق

شبيه عصر آرزو دوباره سنگ و چوب شد

دوباره عكس پنجره دوباره اشك . گريه . غم ...

و حرف هاي مردمان چه خوب شد چه خوب شد

تو و شب و ستاره و تمام شعر هاي ناب

درون ذهن زندگي يكي يكي رسوب شد

كنار اين همه حضور پر نشاط غم

نيآمدي و پنجره به رنگ يك غروب شد

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/٢٦ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط mahdi azari نظرات () |