فراموش کردم،فراموشت کنم

با سلام

.................

می خواستم دريا شوم صحرا نمی خواست

يا قصه ی دلها شوم دنيا نمی خواست

می خواستم لبخند را لبخند را لبخند را حيف

اين روزگار لعنتی اين را نمی خواست

دائم من از فصل شکفتن می نوشتم

افسوس هستی را کسی از ما نمی خواست

فرياد را مردم درون موزه ديدند

ديگر دلی فرياد عاشورا نمی خواست

شايد خدا هم بعد از اين افسانه گردد !

ديگر کسی مولای ناپيدا نمی خواست

می خواستم صحرا شوم دريا نمی خواست

می خواستم دريا شوم صحرا نمی خواست

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱٠ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط mahdi azari نظرات () |