فراموش کردم،فراموشت کنم

سلام بر دوستان عزيز . كم كم فصل پاييز هم داره

تموم مي شه و بعدش زمستان با كلي برف و سرما

در انتظار مونه . شما رو نمي دونم من كه از برف

خوشم نمي آد از زمستان هم همين طور

بريم سراغ غزل ها

…………………………

در هجوم باد وحشي غنچه ها پرپر شدند

باغها تصوير يك شاديّ حزن آور شدند

ديگر از آواز بلبل در چمن يادي نماند

در سكوت مهرباني خارها خنجر شدند

زندگي شد لحظه ي پژمردن ،احساس ها

لحظه ها خاموش تر از رنگ خاكستر شدند

از سموم باد پاييزي درختي سبز نيست

ريشه ها در خاك خشكيدند و بي مادر شدند

در ميان حجمي از برگ درختان زمين

چشمهاي مهربان چون چشمه ي كوثر شدند

مهرباني رخت خود را از زمين برچيد و رفت

بعد آن آلاله ها در مذهب ديگر شدند

مهدي از احساس پاييزي دلم افسرده شد

در هجوم باد وحشي غنچه ها پرپر شدند

مهدي آذري

…………………………

زندگي چون برگ پاييزي ، اسير بادها

خلوت خاموش انسان طعمه ي فريادها

نعش آزادي درون تخت تابوت زمان

روح هستي از فراقش لقمه ي صيّادها

كو در اين دينداري مرمرنشان صاحب دلي؟

مكتب دين جمله شد در گفتن ارشادها

زنده گان مرده دل را ادّعاي زندگي ست

سود اين زندان مثال لذّت معتادها

شيشه ي تقوا ز جور بادهاي غم شكست !

غنچه له شد زير پاي قامت شمشادها

زايش مرگ است اين نامهرباني هاي ما

دوزخ روح است اين آرامش بيداد ها

حاصل اين زندگاني دفتري بي حاصل است

آرزوي كام شيرين ، باعث فرهادها

مهديا آن قصه ي مردانگي افسانه شد !

زندگي از كوچ ايمان ، قحطي امداد ها

مهدي آذري

نوشته شده در ۱۳۸٢/٩/٢٧ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط mahdi azari نظرات () |