فراموش کردم،فراموشت کنم




»تقديم به آنان كه ادعاي مسلماني مي كنند ولي
اصول و فروع دين اسلام را نمي خواهند !«




هجوم نيستي





اين دين همان بتخانهء دوران جهل است
ديني كه در آن حرفي از رنگ خدا نيست
ديني كه درآن بلبلان خاموش هستند
ديني كه درآن لذت حرف خدا نيست
گويا زمان سير نزولي طي نموده ست !
سوي سياهي قلب ما راهي كشيده ست
ما در همين هستي اسير لحظه هاييم
باري بگو احساسي از رنگ شكفتن
باري بگو يك نغمه از مهر زمان را



باور ندارم غصه اي پيدا شود همرنگ بودن
اين زندگي خود لحظهء خاموشي ماست
من در قبال هستي خود نيست گردم !
تو در هجوم نيستي ، اندازه خواهي !!

چون روح آزادي اسير جغد شوم است
غير از صداي او در اينجا نغمه اي نيست

ماييم و اين در خود شكستن ، هيچ گشتن
ماييم و اين هر لحظه بودن ، بهر رفتن

ما در سكوت راستي گر بي صداييم
بشكن به آوازي سكوت خانمان سوز
گويا كه در اينجا محبت داغ عشق است
گويا كه آن باغ زمين ، گلخانهء خار

دين گر نداند راه آزادي كدام است ؟!
بايد كه در يك گوشه او را آتشي زد

دين خود اسير خرقهء تزوير خاك است
ما گرچه او را راه آزادي شمرديم
مرد هميشه جاودان در گور خود خفت
ما گرچه او را خضر جاويدان شمرديم
بايد كه ما زنداني تكبير باشيم
تا بار ديگر حرف آزادي نگوييم


ما مردمان شهر بي دينان چرا باز
از دين و ايمان چون كبوتر قصه خوانيم
بازيگر اين صحنهء تكراري عصر
ظاهر پرستي بي خداييم

ما چون شرر در نقطهء آغاز مرديم
ما چون مترسك در درون چيزي نداريم
ما همرديف اعتبار پوچ شبنم
ما سر بدار جملهء مردانه بودن
روزي به خود آييم ، افسوس

ديگر نمانده عمر ما را اعتباري …
ديگر نمانده غير نابودي قراري …
ديگر نمانده غير رفتن انتظاري …


اي آنكه داري قوّت روح شكفتن
يك دشنه در قلب زمين هنگامه ها كرد
وقت است برخيزي كه ايمان پاي دار است
وقت است برخيزي كه آزادي اسير است
وقت است برخيزي گداي عهد ديروز
در كشور آلاله ها هنگامه دار است


ديگر نمانده رنگي از احساس بودن
در منجلاب رنگ نفرت ، مرده گانيم
چون قطرهء يك لذّت هستي برانداز
با روكش انسان خاكي ، زنده گانيم



نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/۳ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط mahdi azari نظرات () |