فراموش کردم،فراموشت کنم

سلام بر دوستان عزيز . عزيزان حالتان چطور

است با روزگار چه مي كنيد ؟ اميدوارم هر كجا

كه هستيد شاد و سلامت باشيد اگه غزل

داشتين برام بفرستين قول مي دم در اولين

فرصت از اونها استفاده كنم بريم سراغ غزل ها

……………………………

اين غزلو تقديم مي كنم به دريا

 

وقت غروب خورشيد دريا سكوت مي كرد

در قلب آبي خود .غم را خطوط مي كرد

شايد كه عادتش بود هنگام اشك باران

چون لاله اي گرفته دائم قنوت مي كرد

در جستجوي راه تاريك روشنايي

انديشه ي خودش را چون عنكبوت مي كرد

دائم كنار حجم سبز چمن نشسته

خود را شبيه برگ سبز بلوط مي كرد

با دست مهربانش آواز زندگي را

_ چون آيه هاي قرآن _ او . لايموت مي كرد

هنگام مرگ خورشيد از روي مهرباني

دريا به حرمت او چون شب سكوت مي كرد

مهدي آذري

………………………….

اينم يه غزل زيبا از آدمك عزيز

بر گرفته از وبلاگ آدمك

نمي توان به تو از لاله هاي عاشق گفت
نمي توان غزلي بر سياق ِ سابق گفت

براي من كه تو تنها ترانه‌‌ام بودي
چگونه مي شود از تلخي حقايق گفت

براي او كه به امٌيد با تو بودن بود
چگونه مي‌شود از مرگ يك شقايق گفت

چقدر ثانيه ها احمقانه مير‌قصند
چه ساده ميشود از پوچي دقايق گفت

براي تو كه فقط سايه‌ات به‌جا مانده
چگونه مي شود از آفت علايق گفت

براي او كه دلش با دروغ خوش مي‌شد
چگونه مي‌شود از چشم‌هاي صادق گفت

در اين تلاطم چيزي نمانده بر ساحل
چگونه مي‌شود از اقتدار قايق گفت

ميان همهمه‌هايي كه با سكوت شكست
نمي توان غزلي با خيال فارق گفت

آدمك

…………………………..

اينم يه غزل زيبا از محمد سلماني

بر گرفته از وبلاگ هزار اسم قلم خورده


چرا زهم بگريزيم،راهمان كه يكي است
سكوتمان،غممان،اشك وآهمان كه يكي است
چرا زهم بگريزيم؟دست كم يك عمر
مسير ميكده وخانقاهمان كه يكي است
تو گر سپيدي روزي ومن سياهي شب
هنوز گردش خورشيد وماهمان كه يكي است
تو از سلاله ي ليلي من از تبار جنون
اگر نه مثل هميم اشتباهمان كه يكي است
من و تو هردو به ديوار و مرز معترضيم
چرا دو تودهء آتش؟گناهمان كه يكي است
اگر چه رابطه هامان كمي كدر شده است
چه باك؟ حرف و حديث نگاهمان كه يكي است

محمد سلماني

………………………………

اينم يه غزل عالي ديگه از راضيه خانم

بر گرفته از وبلاگ پشت ديوارها

 

نگاه منتــــــظرت را بـــــــدوز بر تن من

بكش به سينهء صحرا و چشمه ها دامن

بيا به سمت حضورم! كه سالها تنها ـ

نشسته ام كه صدايم كني از اين روزن

خداي هر چه سپيدي! خداي هر چه اميد!

براي خاطر مردم بيـــــا و از اين مـن ـ

بساز ناجي شعر و بستز ناجي عشق

بكن چراغ زمين را به پاي دل روشن

نمي كنـــم گله اما خـودت كه ميداني

چقدر منتظرم تا بگــــــويي از رفتــن

بگو چگونه بيايــم؟ تـرن، هواپـيما ــ

مسير جاده و دريا خطوط راه آهن؟!

***

بيا و قصـــــهء مــن را دوباره نازل كن

به جاي چاه و طناب و ترنج و پيـــراهن

راضيه.

………………………….

سخن آخر اينكه اگه فرصت كردين برين اينجا

شعرهاي خوبي مي تونين اينجا پيدا كنين

هميشه دريايي باشيد فعلا يا حق

نوشته شده در ۱۳۸٢/۸/٦ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط mahdi azari نظرات () |