فراموش کردم،فراموشت کنم


هنر نيست




چو رعد آسمان
اي دل
بكش از سينه فريادي
كه خاموشي هنر نيست
در اين زندان
در اين خلوتگه تاريك ناپاكان
كه من از خويش
و تو از خويش
و او از خويش مي ترسد…
و پاكي ،
قد ناپاكي نمي ارزد

تو مردي پيشه كن جانا
كه با ذلت
همآغوشي هنر نيست



چو شير از ترس خالي شو
بكش از سينه فريادي
كه خاموشي هنر نيست
نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/٢ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط mahdi azari نظرات () |