فراموش کردم،فراموشت کنم

سلام بر همه دوستان حالتان چطور است اميدوارم مثل دريا پاك و زيبا باشيد قبل از اينكه بريم سراغ غزل ها يه مطلب بگم : آق فري عزيز تشريف آورده بودن به وبلاگ محقر ما و واسه ما يه پيغام گذاشته بودن كه عينا اونو اينجا مي آرم : " سلام آقاي آذري. عرضم به حضورتون من معمولاً شعرهايي را مي زنم كه جاي ديگه اي استفاده نشده،حالا مي بينم شما اينجا هم همه شعرهاي خودتان را زده ايد و هم همه شعرهاي وب لاگ مرا. گلگي هم ندارم، در مرام وب لاگ داري اينها هست ولي معمولا توضيح مي دهند كه از فلان وب لاگ اين مطلب را گرفته ام و متاسفانه شما؟! به هر حال شما اگر غزلهاي وب لاگتان را از غزلهاي خودتان منها كنيد متوجه مي شويد كه بيشترشان را از وب لاگ من زديد. كاش اشاره اي مي كرديد. ولي خدا شاهده من اگر شعر شمارو نزدم فقط به خاطر اسن بود كه خودتان همه را زده ايد من فقط مي تونم وب لاگتان را معرفي كنم. ولي اي كاش يه كم مرام به خرج مي داديد. اميدوارم از حرفهاي من ناراحت نشده باشيد. اگر ناراحت نشده باشيد در شماره بعد حتما معرفيت مي كنم! فداي شما تا بعد."

و اما جواب و يا عذر بدتر از گناه بنده : اصولا ما اهل ناراحتي و اين حرفها نيستيم آق فري حق با شماست از اين تاريخ به بعد حتما لحاظ مي شه از ما دلخور نباش ما در بس چاكرتيم بخدا شرمنده ام همينه ديگه دانشجوي دانشگاه آزاد بودن اين چيزها رو هم به دنبال داره...

…………………

سخت است در كوير عطشناك زيستن

بي آب در تفيدگي خاك زيستن

در چارچوب بسته تقدير پر زدن

چون سنگ پشت در قفس لاك زيستن

در موسمي كه كاوه به زنجير مانده است

ننگ است هم عقيده ضحاك زيستن

سخت است در قلمرو ظلمت پذير جهل

با ايده هاي روشن ادراك زيستن

آنجا كه عشق را به پشيزي نمي خرند

مردن هزار مرتبه به تا كه زيستن

ما زيستيم گرچه مداوم نمي توان

در معبر تهاجم كولاك زيستن

آلودگان بستر خاكيم اي خوشا

چون آب در بسيط زمين پاك زيستن

حميد واحدي -ارميه

……………………….

پيچيد در فضاي خيابان دو تا سكوت

پايان سرنوشت چنين ماجرا سكوت

من فكر مي كنم به تفاهم نمي رسيم

با چشم هاي خيره به هم بي صدا سكوت

در خاطرات مبهم زن شعله مي كشد

داغ هزار فاجعه چون كوه با سكوت

اين عشق اشتباه بزرگي . فريب بود

هر شب سوال مي كند از خود چرا سكوت

من دوست دارمت تو جوابي نمي دهي

پاسخ بده . چرا .تو بگو تا كجا سكوت

تا دور دست هاي افق خيره مي شوند

بر خاطرات اول ديدار با سكوت

يكشنبه دادگاه جدايي فرا رسيد

اين زندگي رسيده به پايان چرا ؟ سكوت

فاطمه ستار جمشيدي

……………….

احساس مي كنم تهي از حس بودنم

جاي هزار خنجر زخمي است بر تنم

حك گشته است روي دلم رد پاي عشق

اين گونه عشق گشته وبالي به گردنم

لب بسته ام زبان غزل وا نمي شود

تبعيدي سكوتم و زنداني تنم

اين خسته اي كه بغض مجالش نمي دهد

آيا همان شكوفه خندان همان منم ؟

باور نمي كنم كه من آن دختري كه عشق

مي ريخت چكه چكه به پهناي دامنم

اين گونه سر نهاده به زانوي غصه ها

از روزگار و شعر و غزل حرف مي زنم

با من چه كرده اي كه من آن صخره غرور

اين گونه حاضرم كه به سنگ تو بشكنم ؟!

هنگامه وداع كه مي آيدم چه زود

حس مي كنم دوباره كه تنها ترين زنم

سيد اطهر موسوي

………………..

بي تو رنگي نيست جز رنگ سكوت

نغمه جانسوز آهنگ سكوت

مانده ام در انتظار يك سوار

در كنار شيشه تنگ سكوت

رنگ مي بازد سرود سبز عشق

پيش روي سحر ارژنگ سكوت

مهرباني را سرود خاك كن

بشكند تا سينه سنگ سكوت

با سلاح مهرباني هاي خود

جنگ كن با شعر دلتنگ سكوت

چون پرستو چون كبوتر چون نسيم

بشكن اين آيينه زنگ سكوت

مهدي آذري

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٢/٧/٢٤ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط mahdi azari نظرات () |