فراموش کردم،فراموشت کنم

سلام بر همه دوستان عزيز اميدوارم شاد و سلامت باشيد

………………………

اين غزل يكي از كارهاي بسيار زيباي آقاي فرهاد صفريان است

كه من خودم خيلي دوست دارم

اميدوارم خوشتان بيايد

شرمنــــــده ام…رفتارتان انگار عادي نيست
اين اخم بي معني درآن صورت،زيادي نيست؟!
دلواپس يك آشـنا هستيد . معـلوم است ؛
كـج خلقيِ اخلاقتان اصـلاً ارادي نيـست.
دلواپـسي…در تك تك اعضـايتان پيداست
حتي همين لبخندتان لبخند شادي نيست
ـ دختر چرا پرت و پلا مي بارد از چشمت ،
فهميدن اين بنده كه موضوع حادي نيست؟!
باشد ،…همين دم رفع زحمت مي كنم اما
…بر قول اين آقا پسرها اعتـمادي نيست؛
آقا پسرهايي كه كلاً جيبشان خالي است
و درد بي درمانشان جز درد مادي نيست..
شرمنده ام بايد ببخشيد اين مزاحم را….
همچون شما
رفتار من
انگار
عادي نيست……..


فرهاد صفريان

……………………….

اين غزل زيبا كار آقاي ابولفضل صمدي است

از وبلاگ غزل امروز

با اين مرام تلخ غزل بي نتيجه است

تبديل زهر هم به عسل بي نتيجه است

هر قدر هم قدم بگذاري نمي رسي

اين راه تا غروب ازل بي نتيجه است

مردانگي به حرف به كرسي نشاندن است

اي جنگجوي خسته عمل بي نتيجه است

شمشير سر شكافته ات را غلاف كن

صفين و نهروان و جمل بي نتيجه است

بتها غرور حكم خدا را شكسته اند

ديگر تبر زدن به هبل بي نتيجه است

ابولفضل صمدي

……………………

اين هم دو تاغزل پيوسته از خانم مستشار نظامي

دلم گرفته و تنها نشسته ام غمگين

مرا دوباره صدا كن! مرا دوباره ببين

بيا به خاطره هايي كه هيچ وقت نبود

و هيچ سيب و گل از باغ هيچ وقت بچين

بگو كه با تو نشستن محال نيست عزيز

بيا به رويايي در كنار من بنشين –

غزل بخوان و سكوت اطاق را بشكن

غزل بخوان و بياور بهشت را به زمين

بخوان فقط تو بخوان من سكوت خواهم كرد

كه بين من وَ تو حرفي نمانده غير از اين –

كه دوستدار تو هستم اگر نخواهي هم!

براي اين دل ساده بيا و گاهي هم

ببين چه قدر غزل گفته ام به خاطر تو

به خاطر تو كه يك بار... اشتباهي هم ...

سكوت مي كنم اين بار هم، نمي گويم...

نمي نويسم تا برگهاي كاهي هم...

نمي نويسم آن قدر عاشقم كه خدا...

نمي نويسم و غير از سكوت راهي هم –

نمانده است برايم قبول كن گاهي

سكوت حتي بالا تر از سياهي هم...

سكوت مي كنم اما تو خوب مي داني

كه دوستدار تو هستم... اگر نخواهي هم!

نغمه مستشار نظامي

………………….

آرزوي ما ، شعاري بود و ديروزي نبود

بال پرواز ، استعاري بود و ديروزي نبود

كينه ها در شهر ما فرمانروايي مي كنند !

عشق ها ، قول و قراري بود و ديروزي نبود

گريه ها . از بابت پول و طلا و سكه بود

خنده ها ، بي اختياري بود و ديروزي نبود

علم ما آموزگار بي سوادي بود و جهل !

دين ما ، حرفي اجاري بود و ديروزي نبود

شوق بودن در كنار سنگ و آهن ، دود و بنگ

دائم از روي خماري بود و ديروزي نبود

گفته ها محدودهء غيبت ، دروغ و افترا ،

كرده ها ، كاري اداري بود و ديروزي نبود

چشمها بيمار شهوت ، قلبها بيزار عشق

وصل ها ، چشم انتظاري بود وديروزي نبود

زندگي ها رو به سوي مرگهايي تازه بود !

مرگها ، راه فراري بود و ديروزي نبود

مهديا در اين شب سرگشتهء انديشه ساز

شعر ما هم ، يادگاري بود و ديروزي نبود

مهدي آذري

…………………..

هي شب! هنوز منتظري؟ آفتاب مُرد
شاعر كنار دفتر شعر و كتاب مُرد
در حيرتي عظيم‌تر از حدّ تشنگي
مَرد كوير پشت سكوت سراب مُرد
شهر ستاره‌ها همه كوري گرفته‌اند
سوسوزني نماند، چراغ شهاب مُرد
بازيگري‌ست پيشه‌ي امروز عاشقان
آواز عشق زير دروغ نقاب مُرد
كابوس ماند، تب، هذيان، درد، اضطراب
آدم ميان وحشت و ترس و عذاب مُرد
ابري سِتَرون و عطشي داغ ماند و مَرد
در حسرت چكيدن يك قطره آب مُرد
در آخر غزل اثري از صدا نبود
شاعر كنار دفتر شعر و كتاب مُرد.

سيد هاني رضوي

نوشته شده در ۱۳۸٢/٧/٢٤ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط mahdi azari نظرات () |