فراموش کردم،فراموشت کنم

سلام دوستان عزيز حالتان چطور است ؟

اميدوارم تندرست و سالم باشيد و

اوقات خوشي را پيش رو داشته باشيد

 

دوباره به اين خيمه تك مي زني
به زخم دل من نمك مي زني
كبوتر شدم سنگ انداختي
بلور دلم را ترك مي زني
سپيد است چشمانم از انتظار
و تو در نگاهم كپك مي زني
چو گرگان به جان من افتاده اند
تو چوپان بد ني لبك مي زني ؟!
***
برو !!
با خودم درد دل مي كنم
تو حتي خدا را كلك مي زني !!
عباس جوانمرد

…………………


پدر به ياد تو افتاد،چند سالي بود
كه جاي صندليت در اتاق خالي بود
پدر شكست، و آهي كشيد، بعد از آن
نگاه كرد به مادر كه پشت قالي بود
به نقش قالي مادر پرنده اي تنها
- پدربزرگ پرستوي بسته بالي بودـ
پدر بزرگ علامت سوال را برداشت
و رفت توي بهشتي كه اين حوالي بود
مني كه كودك شعرم شدم ، نفهميدم
كه فكر من چقدر ساده، يا …خيالي بود.

محمد حسين ابراهيمي

……………………..


به ابرها زده ام تا ببارمت سارا
به رودهاي جهان مي سپارمت سارا
و چشمه ها سبلان را سبك نكرده اند آه…
دوباره آمده ام تا ببارمت سارا
پر از شكوفه و باران شود خيالم اگر-
ميان گريه به خاطر بيارمت سارا!
منم! عروس ارس!من ـ شبان دلداده ـ
هنوز هم به خدا دوست دارمت سارا
قسم به عشق تو يكشب به آب خواهم زد
مرا مباد كه تنها گذارمت سارا
غزالهء سبلان اي عروس درياها!
به رودهاي جهان مي سپارمت سارا!

حسن صادقي پناه

…………………..

مي نويسم اسم خود را رويِ ديوان سكوت
رويِ ديــوان غزلــهاي پــريشان سكوت
مثل پنهان گريه اي شبهاي شعرم بي صداست
بي صداتر از نفــوذ روحِ پنهان سكوت .
اختناقي در پس پشت
ِصدايم قايماست
گر زبان را كرده ام سردرگريبان سكوت.
صدقناري خون ميان ساقه
هايم لخته بست
لخته ازدرجازدن درحجم گلدان سكوت.
بيت آخر اولين حرف خودم را ميزنم
با تو اي سنگين ساكت!اي زمستان سكوت؛
بين عادتهاي مردم گم نخواهم شد اگر
دست سردم را بگيري در خيابان سكوت…

فرهاد صفريان

...……………..

آهاي روسريت بوي گل ـ بهار چه قدر
وچشمهاي تو در ساعت قرار چه قدر ــ
شبيه پنجره هاي به سمت باغ شدو
شكوفه داد به من، من كه بي قرار چه قدرــ
به چشم آبي تو تن سپردم و حالا
مرا به آب زدي ،آه بي گدار چه قدر؟
الههء همهء آبشارهاي جهان !
به من بريز چه بي حد،به من ببار چه قدر
تو باش، مردم اين شهر سبزتر باشند
آهاي روسريت بوي گل ــ بهار چه قدر....

مهدي فرجي

………………………

 

عاشقي آغاز پايان است حرفش را نزن

مرگ تدريجيّ انسان است حرفش را نزن

قطره هاي آبدارش بر لب سرخ عطش

همرديف سرب سوزان است حرفش را نزن

گفته بودي عشق خود همسايه بي ديني است

آري ، آري ، خوان شيطان است حرفش را نزن

لحظه شليك تيري سوي منطق ، سوي عقل

عشق جذر اين و يا آن است حرفش را نزن

عشق يعني در كنار مردمان تنها شدن

قلب تنها ! خاك بي جان است حرفش را نزن

عشق يعني گريه اي از روي خنده ـ گريه خند ـ

عشق مهد باز حرمان است حرفش را نزن

ٱ

مهديا عاشق شدن در روزگار ما خطاست

عاشقي آغاز پايان است حرفش را نزن

مهدي آذري



نوشته شده در ۱۳۸٢/٧/۱۸ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط mahdi azari نظرات () |