فراموش کردم،فراموشت کنم

سلام دوستان عزيز

اميدوارم شاد و سلامت باشيد


به اين بهانه كه تنگ است حجم آبادي
به اين بهانه كه سيرم از اين دل عادي،
مهار برهء دل را به گرگهـــــا دادم
و از نگاه خودم تا هميشـــــه افتادم
و اشتباه من اين بود زود دل بستم
به آن غريبه كه عاشق نبود دل بستم…
كسي غروب مرا حس نكرد،حتي كوه
و درّه هاي پر از برف و از تگرگ انبوه
كسي غروب مرا حس نكرد دريا نيز
كسي غروب مرا حس نكرد جز پاييز…

فرهاد صفريان

…………………….

يكعدّه آفتاب پرستنــد و تار كُش
يكعدًه نيز چلچله سوز و بهار كُش
سرشار زاد روز هزاران جنايت است
تقويم باستـــاني دشت سوار كُش
يك مشت كاسه ليس، خدايان مردمند
بر سفرهء كپك زدهءشهر يار كُش
هركس به ياد چشم خودش مست كرده است
دلخور نباش از رفقاي خمار كُش!
الوند كپًه اي و دماوند تپًه اي ا ست
نفرين به رو سياهي كوه وقار كش
ما زير پاي زندگي و مرگ له شديم
فرياد از اين زمانهء «ياغي تبار» كُش!
اكبر ياغي تبار

…………………….
چرا نمي شود بگويم از شما؟ علامت سئوال
نمي شود بگويم از شما چرا؟ علامت سئوال
به هر طرف كه مي روم مقابل من ايستاده است
هميشه مثل سنگ، زير يك عصا :علامت سئوال
تو آنطرف كنار خط فاصله نشسته اي و من
در اينطرف در انتهاي جمله با علامت سئوال
نمي شود به اينطرف بيايي آه نه به من نگو
دو نقطه بسته راه جمله را علامت سئوال
نخواستند آه من و تو به هم ….ولي براي چه
براي چه نخواستند مادو تا.. علامت سئوال
تو رفته اي و…ردپاي تو كه مانده است
به روي صحنه، بعد واژهءكجا…علامت سئوال
دوباره شاعري كه داخل گيومه بود مي گريست
و بين هق هق شكسته شش هجا علامت سئوال
مريم آريان

نوشته شده در ۱۳۸٢/٧/۱٦ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ توسط mahdi azari نظرات () |