هر قدر كه دلتان خواست ملامت بكنيد نام : علي اكبر 1- استفاده از ضرب المثل ها در بين شعراي جوان معاصر به ندرت ديده مي شود كه ضرب المثلي در بين غزلها استفاده شود ،اگر هم استفاده شود به صورت كاملا تكراري به كار برده مي شود .برخي نيز اعتقاد دارند ضرب المثل ها در كل ،با ساخت عاشقانه و تغزلي غزل در تضاد مي باشند ولي خاصيت طنزآلود غزلهاي ياغي ،راه را براي استفاده از هر نوع ضرب المثلي هموار مي كند .(شايد هم ،همين ابيات امروزي او ،ضرب المثل هاي فرداي ما باشند.) دست پخت خانم انديشه چيزي نيست جز نوميدي من ،عجيب نوميدانه است آه اي شغال ،ما سگ زرديم ،گوش كن از شتر ديدي نديدي كينه داشت 2- عشق نبايد بپرسم ،ولي بي خيالش مضمون تكراري و قديمي- اما در عين حال تازه ترين و زيباترين - عشق ،هر چند با مذاق عده اي شاعر خشك انديشه سازگار نيست اما در همه زمان گوي سبقت را در ادبيات فارسي ربوده است .آنجا كه همه ي انديشه ها تسليم عشق مي شوند و كلمات زندگي دوباره اي براي مخاطب به ارمغان مي آورند ،هرچند صراحت لفظ و معني با مضمون عشق ،در غزلهاي ياغي برجسته نيست ،اما برندگي كافي را به همراه دارد اگرچه تعداد اين نوع كارها از تعداد انگشتان دست فراتر نمي رود اما زيبايي خاص قلم ياغي را دارد و اينكه مخاطب هميشه به كيفيت كار مي انديشد نه كميت آن ... گرچـه از آوردن ايـن لفـظ بيـزاري : آهي و از بغضهاي كهـنه ميگـويي با خدا اتمـام حجّـت كـردي و بايد او كـه دارد از لبانت سـيب مي دزدد، آدم خوبي است اما خاطـرت باشد 3- تركيبات تازه و بكر تركيبات بكر و تازه ،هم به نوعي سبب آشنايي زدايي لفظي و معنايي مي گردد و هم اينكه انديشه اي جديد را بيان مي كند اما اصلي كه در اين ميان بايد رعايت شود اينكه ، ظرف انديشه ي غزل ،بايد پذيراي تركيب تازه باشد وگرنه تكلف در استفاده از تركيبات بديع ،اساس غزل را دچار پيچيدگي بي مورد مي كند . 4- دستكاري در كلمات قافيه هر چند اين تكنيك از ديرباز ،در ادبيات فارسي و قبل از آن در ادبيات عرب استفاده شده ،اما آنچه مهم است اينكه در غزل امروز اين تكنيك به نوعي وارد زبان غزل شده و در بعضي موارد بر زيبايي غزل افزوده است (گاه نيز كار را به بازي با كلمات مي كشاند) اگرچه دلت عشق را در به رو بست از رهگذار ياد شما پا نمي كشم 5- عصيان عصيان يكي از تم هاي اصلي غزلهاي ياغي است و شعر او را دچار محوريتي ياغي گرانه كرده است .عصياني كه در غزلهاي ياغي اتفاق مي افتد عبارت است از : الف: عصيان نسبت به خالق : وجود فضاهاي ياس آلود و در بعضي موارد كافكايي –كارويي ،زمينه را براي دهن كجي نسبت به همه ي اصل ها آماده مي كند. در برخي مواقع شاعر خلقت خود را گناهي نابخشوده مي داند .او گاه با خداوند نيز سر عناد دارد و هر موقع كه لازم مي بيند خدا را تخطئه مي كند .گويي در غزلهاي ياغي خداوند عظمت خود را از دست داده است شايد هم به بيان بهتر ،ياغي اين عظمت را از خدا گرفته است ! رها كن آسمانها را ،بيا اينجا قضاوت كن مزاج دم دمي تو بيانگر اين است ما را – چه اعتراف غم انگيز و مضحكي – شبان سفله را بر دار كردن ناجوانمردي است ب: عصيان فلسفي ( نهيليستي ) انگاره هاي نيچه اي در ذهن شاعر رسوب كرده و گاه و بي گاه بر زبان او جاري مي شود .مولفه هايي كه گاه خود شاعر را با ابتذال روبرو مي كند و بيهودگي روز و شب اش را به او خاطر نشان مي سازد . در اين دارالمجانين آخرين فتواي من اين است گاهي قلمي هرزه قدم شو كه دمادم پشت ديوار خنجر و گرده است ج: عصيان سياسي بعضي اوقات عصيان ،لباس سياست بر تن مي كند هر چند در اين گونه موارد نبايد بويي از شعار در شعر باشد . يك مشت كاسه ليس خدايان مردم اند گاه نيز اين گونه عصيان ها ،جاي خود را به شعارهايي كاملا پوچ و سوخته و از رده خارج مي دهند و ابتذال انديشه اتفاق مي افتد. چشم و دل پاك ترين قوم جهان اند اينها مرده در ذهن قفس دغدغه ي آزادي بدبختي هر جامعه از راس امور است د: عصيان اجتماعي ( تنهايي ) در بيشتر موارد ياغي مستقيم و غير مستقيم از تنهايي خود ناله مي كند ،از دردي كه آفرينش بر جان او ريخته گله دارد ،از اينكه او را خلق كرده اند ،از اينكه همه شادند و او نه ، مدام از بودن شكوه مي كند و از نبودن استمداد مي طلبد و در اين زمان است كه مي رود به عدم اقتدا كند !! هيچ دارويي به درد من نخورد آن وقت مي رود به عدم اقتدا كند دلم پر است از اين روزگار بس نامرد همين جا آخر خط است شاعر يك روز مرا به روي خاك آوردند 6- عاميانگي استفاده از زبان محاوره يكي از نقاط قوت غزل جوان امروز است ولي به شرطي كه اين محاوره نويسي در ساخت غزل اتفاق بيفتد نه در بافت واژگان .ياغي در غزلها نشان داده است كه از پارامتر محاوره به نحوي جالب بهره برداري مي كند .گاه آنقدر غزلهاي او حالت محاوره اي به خود مي گيرند كه كاملا با خون و پوست مخاطب عجين مي شوند. گرچـه از آوردن ايـن لفـظ بيـزاري : آي عارف كه به دنبال حقيقت هستي چرا از كوچه باغ خاطرات خوب من رفتي ؟! گاه نيز محاوره نويسي جاي خود را با كلمات عاميانه عوض مي كند و بازي با كلمات آغاز مي شود . وقت آن است كه ديگر دل من لوس شود تو هم به زبان بي زباني گفتي : 7- استفاده از كلمات قبيح به طور قطع و به درستي نمي توان مرزي براي كلمه قائل شد كه شاعر موظف به استفاده يا عدم استفاده از آنها باشد .زيرا انديشه ي بنياني غزل ،نوع كلمه را براي شعر انتخاب مي كند نه سليقه ي شاعر ،اما آنچه در اين ميان حائز اهميت است استفاده ي ياغي از كلماتي است كه فضاي كلي غزل را بر هم مي زنند .فضايي كه با اين نوع كلمات در تضاد است. فضايي كه شايد جامعه ي امروزي ما كشش آنها را نتواند در غزل تحمل كند اگر چه نمونه ي اين كلمات در دوره هاي قديم هم مورد استفاده قرار گرفته است . ما بيضه هاي جامعه را مي كشيم و بعد قلم به دست گرفت و نوشت درد دارد 8- باستان گرايي ياغي جزء معدود شاعراني است كه همواره نگاهي به ايران قبل از اسلام دارد .اينجاست كه انديشه ي ياغي با انديشه ي مرحوم هدايت گره ميخورد چرا كه هدايت نيز همواره در نوشته هايش عشق خود را به ايران قبل از اسلام بيان مي دارد ياغي نيز در غزلها اين عشق را به ظهور مي رساند. تا جاييكه ايرانيان قبل از اسلام را كساني مي داند كه واقعا دل به حق باخته بودند و اسلام افرادي مجهول آنان را كافر كرده است. او افتخار مي كند به ايراني كه مهد تمدن دنياي آن زمان بوده است و افسوس مي خورد از بابت اينكه عده اي بي سر و پا به نام سعادت و خوشبختي اين مزرعه ي سرشار را از بين بردند و در نهايت او جاده ي ابريشم را جاده عشق مي دانست كه در آن زندگي جريان داشت اما .... در سوختن قافيه ها ماهرمان کرد ما دل به خدايان به حق باخته بوديم چون پيش و پسِ خواهر مادر به خطايت اين مزرعه سرشار ترين باغ زمان بود از جاده ابريشم ِ ما عشق گذر داشت 9- تلميحات بكر تلميح بعد آسماني شعر زميني است .تلميحات در شعر امروز بايد تازگي داشته باشند و تكرار بي مورد مي تواند اين صنعت آسماني را به حضيض ابتذال بكشد ياغي تبار در استفاده از تلميحات بكر ،استادي مسلم است . ببين من يوسفم اما كمي تا قسمتي ناپاك عيسي قلم قلم سر هر كوچه ريخته است هابيل ها مزاحم قابيل مي شدند ابليس قبل آدم از او پرده ها دريد 10- آشنايي زدايي آشنايي زدايي يكي از تم هاي اصلي غزلهاي ياغي است .آشنايي زدايي ئي كه از طبع شاعر قليان مي يابد و زاييده ي ذهني شاعرانه است و شايد به جرات بتوان گفت بارزترين شاخصه ي شعري غزلهايي ياغي است . كسي نديد چه ها بر سر سكوتم رفت گفتي آدم با همين عشق آسماني مي شود. وقتي تو نيستي سند ماه و سال من الوند كپه اي و دماوند تپه اي است ابليس قبل آدم از او پرده ها دريد عشق چشمان به در دوخته اي مي خواهد 11- تضاد معنايي در برخي غزلها ،اتفاق عجيبي مي افتد .بيت اول از چيزي مي گويد و بيت دوم از ضد آن چيز ! انگار شاعر هر بيت را در حالاتي مختلف سروده است و به هيچ وجه تجانس معنايي بين ابيات ديده نمي شود .به عنوان مثال در غزل زير در بيت اول مي گويد : غم انگيزم ،غم آلودم و يا پر از رسوايي دودم و در ابيات پايين موج شعر به ناگهان عوض مي شود و مي گويد كه من يك تكه از آيينه ي آواز داودم و در ابيات بعدي باز اذعان مي دارد كه بي حنيف فطرت اش شبيه آتش عصيان نمرود است و درست در بيت بعد مي گويد كه دست هايش را به خون غم نيآلوده است و در بيت بعد به ناگهان اظهار مي دارد كه تارهاي كهنگي پيوسته در پود او تنيده شده است و در بيت آخر كلا بيان و فضا و همه چيز عوض مي شود .بيچاره مخاطب چگونه بايد اين همه تناقض معنايي را حل كند ؟ابيات را به هم گره بزند ،ارتباط عمودي را حفظ كند و به پيامي كه شاعر در غزل جاري كرده است برسد ؟! غروبم مرگ خورشيدم ،غم انگيزم ،تب آلودم مرا نفرين كن اي عرفان، كه ديشب در خيالاتم قناري با صداي خواندنم بر خاك مي افتد بدون تو در اين آلودگي هاي غبار اندود صداي پاي پاييز و طنين خش خش برگم جدا از روزهاي گرم و خوب با تو سر كردن حنيف فطرتم بر سنگفرش كوچه ها يخ زد چگونه بي خيال زخم هاي كاري ام باشم ؟ شبيه يك گليم پاره و محكوم نابودي چرا از كوچه باغ خاطرات خوب من رفتي ؟! 12- ابيات جاويدان برخي از تك بيت هاي ياغي – همانند سبك هندي – در حد شاهكاري براي ادبيات فارسي حساب مي شود زيرا اين تك بيت ها آن چنان قدرتمند هستند كه توانايي تبديل شدن به پند و اندرز و در مواردي نيز ضرب المثل را نيز دارند .گويي تمام غزل بر اين بنا شده كه فقط اين بيت سروده شود و به حق نيز در برخي غزلها اين مورد اتفاق مي افتد. حواي من به شهوت ابليس تن بده بعد از وفات تو همه خواندند يك صدا هر جا كه بوي كفر به گوش شما رسيد ماتم سراي چشم تو صور دمادم است جنگل ثمر نداشت تبر اختراع شد زندگي مرگ نابهنگامي است 13- طنز يكي از موتيف هاي اصلي شعر ياغي ،طنز است البته طنز ياغي ،طنزي سياه و گزنده است و به هيچ عنوان ياد آور طنز دوره هاي قبل نيست . ما كه در آمار موجوادت عالم نيستيم از عرعر و عوعو بنويسيد برايم تنها وظيفه ي من و تو بار بردن است اي مقام قدسي قاف اي مگس تنها هنر بزرگ ماها اين بود حافظ ،تمام خاك پر از كاسه ليس شد 14- هرزه نويسي ياغي زياد مي نويسد و در ثاني از همه جا هم مي نويسد. شايد مقوله ي هرزه نويسي براي اين بخش زياد جالب به نظر نرسد ولي هدف از اين بحث كثرت بعضي از موضوعات مبتذل در شعر ياغي است موضوعاتي كه به دليل تكرار بيش از حد در گذشته ،يا ابتذال انديشه در آنها ،ديگر ادبيات وجودي خود را از دست داده اند و در حد حرف هايي كوچه بازاري نيز بهايي ندارند. پدرهاي خوابيده در عمق تاريخ مانند طرز فكر شما چندش آوريم اگر اين گونه ابيات براي بيان طنز نيز استفاده شوند نمي توانند پيامي رسا و محكم براي خواننده داشته باشند چرا كه انديشه ي سست اين گونه سخن ها ،چندين سال است كه بر همگان روشن شده و ديگر نيازي به گفتن حرف هايي از اين قبيل نيست آن هم در قالبي مانند غزل ... 15- ضعف تاليف در برخي غزلها ،بعضي از ابيات آنگونه كه بايد فصاحت لازم را داشته باشند فاقد آن هستند ،سروده شده اند و شاعر آنها را به حال خود رها كرده است . مرا كه سرم آسمان هم قسم خورد بارها در رگ شعر چقدر وحشي تو خورشيد از ولايت ما كوچ مي كشيد در هر حال ،اين موارد در مقوله ي زيبايي شناسي امروزي نيز قابل بحث است، اگرچه به اعتقاد نگارنده اين مورد ضعف تاليف به حساب آمده است . 16-تكرار مضمون گاه در برخي غزلها ،مضموني تكرار مي شود كه بارها و بارها در غزلهاي ديگر نيز در صورت هاي ديگر به كار رفته است گويي شاعر كمبود مضمون دارد و با مضامين تكراري ،جاي كلمات را عوض كرده است . الف: فرهاد بيستون سوخته اي با دل ناشادي مرد تو سهم سادگي قلب پاك كوهكني بايد فقط محض رضاي خاطر فرهاد خاكستر خيال تو بر باد رفته است در بيستون براي چه علاف مانده اي ؟ بيا و بي خيال هر چه شيرين باش ،اي فرهاد ب : خلقت صد روز به فرياد رسا داد زدم حق گرم شمارش غلط هايش بود آمدم بنويسم « بارها گفته ام و بار دگر مي گويم » اينها همه هيچ ،اصل كاري اين است سخن آخر اينكه ،زيباترين غزل جوان معاصر متعلق به علي اكبر ياغي تبار است . جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد « هابيل » ها مزاحم « قابيل » ميشدند مـردم خيال فخر فروشي نداشتند با خواهش جماعـت علاف اهل دل اينگونه شد كه مخترع از خير ما گذشت دنيا به كام بود و … حقيقت؟! مورخان ! 1- اداي دين به ياغي ،نويسنده: علي اصغر احساني
كالبد شكافي شماره 2 – جنازه دوم علي اكبر ياغي تبار
ياغي آبي تر از آن است كه مايوس شود
نام خانوادگي :
وبلاگ :
سال تولد:
مجموعه شعر :
قالب شعري مورد علاقه:
زادگاه :
مدرك تحصيلي:
ياغي تبار
www.yaghei.blogfa.com
1358
جوانمرگنامه
غزل
بابلسر
دانشجوي فوق ادبيات فارسي
تنزل غزل در سالهاي اخير ،محصول تفكري است كه مي خواهد با تغيير ظاهري و صوري غزل به انديشه اي فراتر از ادبيات زنجيري – رديف و قافيه دار – برسد .ولي اين انديشه بي آنكه مقبوليتي به دست آورد و گامي طي كند دچار ابتذالي شكننده شده است ،اگر چه اكثر شاعران جوان تغييرات ظاهري و صوري را در غزل جوان امروز به فال نيك گرفته و در برخي مواقع نيز از آن استقبال كرده اند و با وارد كردن غزل در كانال هايي مانند غزل مثنوي ،غزل متفاوت ، غزل پست مدرن ،غزل سپيد، ...خواستند تحولي شگرف در قالبي محدود را امتحان كنند ولي در اين امر نه تنها پيشرفت قابل ملاحظه اي ديده نشد بلكه كار خراب تر از گذشته گرديد .در اين ميان عده اي نيز ساختار محدود غزل را مشكل اساسي آن دانستند.
اما شاعري ياغي تبار ،در قالب محدود غزل - بنا به اعتقاد گروهي - بي آنكه قالب غزل را دچار آشفتگي كند انقلابي در محتوا بوجود آورد .البته با كمك گرفتن از انديشه اي كه به وجود آورنده ي آشنايي زدايي هاي كاملا بكر و تازه بود .
ياغي با استفاده از همين تكنيك ،محتوا را رنگ و بويي تازه بخشيد و قالب غزل بي آنكه دچار انحراف و ابتذال گردد شكوفايي دروني خود را آغاز كرد .هر چند در اين ميان بعضي از كارها دچار كليشه شدند و تكرار مضمون و پريشان گويي آنها را به ابتذال كشانيد، اما در اين ميان برخي غزلها ،جاودانگي بلامنازع خود را در تاريخ ادب فارسي به اثبات رساندند . غزلهايي كه بدون شك نظيري براي آنها يافت نخواهد شد هر چند عده اي مي كوشند با گرته برداري مستقيم و غير مستقيم از اين نوع غزلها ،آثاري ماندگار به وجود آورند اما چون كار ،اصالت لازم ادبي را ندارد و محصول تفكري نوع دوم است در حد تكراري تقليد آميز در جا مي زند .
ياغي گاه آن چنان از واژه ها كار مي كشد كه ديگر كلمه به تنهايي معناي لغوي خود را از دست مي دهد و كلمات در كنار هم زنجير وار حلقه ي واحدي را تشكيل مي دهند كه به سوي هدفي متعالي در حركت اند،حركتي كه شايد در نگاه اول ديده نشود اما رفته رفته اثر خود را بر مخاطب تحميل مي كند و اينجاست كه غزل ديگر در اسارت قافيه و رديف نيست ،بلكه همه ي زنجيرها در خدمت بيان تفكري شاعرانه است .اگر چه اين تفكر مي تواند شامل ايدئولوژي هاي چپ و راست باشد ولي آنچه مهم است حركت معني در ايستايي قالب است .ايستايي كه در برخي مواقع تفكر ذاتي شعر – يا در كل تفكر شاعر – را دچار جمود مي كند و هسته ي سيال غزل در همين ركود جان مي بازد .
نگارنده بر اين اعتقاد است كه ياغي تبار ،ماكياوليست ترين غزل سراي معاصر است ،چه كه براي رسيدن به بهترين حالت – رسيدن به بالاترين نقطه ي ممكن – شاعر از هر ابزاري استفاده مي كند حال ،اين ابزار مناسب اوضاع جامعه ادبي و نوع تفكر مخاطبان او باشد يا نباشد، اصلي كه براي شاعر اهميت دارد رسيدن به هدف است و ديگر هيچ .. تا جاييكه در برخي مواقع ،اصول و فروع دين كه سهل است خدواند نيز در زير سم اسب ياغي از پاي در مي آيد و در اينجاست كه مخاطب دچار دوگانگي انديشه مي شود .از طرفي لذت شعر او را مست مي كند و از طرفي ديگر اعتقادات - يا بهتر بگوييم خرافات - او را تخطئه مي كنند .مساله اي كه در غزل ياغي به كثرت اتفاق مي افتد.
به اعتقاد نگارنده ،نكات برجسته ي غزلهاي ياغي عبارت اند از :
كاسه اي آش نخورده ،با دهاني سوخته
پايان شب سيه ،سياه است اين بار
گفتند از قديم كه با هم برادريم
ساكن افشاگري آباد بود
عزيزم چرا اينقدر عشق خوب است ؟!
« دوستت دارم چرا كه دوستم داري»
اشـكي و از ابـرهاي تـازه ميبـاري
دل به ابليس قشنگ عشـق بسپاري
افتخاري جاودانگيكن كه ميخواهي
سر به روي شانه ي يك مـرد بگذاري
او كه داري بر لبانـش سيب ميكاري،
واي اگر دست از سرش يك لحظه برداري!
برخي از تركيبات تازه و بديع ياغي عبارت اند از :
ابليس قشنگ عشق ، جهنم دره ي ذهن و زبان ،ابر ديوان اقليم هيچاهيچ ،روسپي پاكدامن گلها ،سانحه ي اشك ،مصلوب بي نفاق ،قحطي لبخند ،غول غم ،حواي عهد بوق ،خداي كاغذي شعر ،رسول درد ،فكر بكر خاطر آزرده ،آغوش دريا ،آبي رويش و ...
صدا كن مرا ،صداي تو خوب است
ميلي پريده ام كه به هر جا نمي كشم
با واژه گان سلسله وار و سليس شعر
شبهاي گيسوان تو را شانه مي كشم
ببينم در زمين يك مرد پيدا مي كني يا نه ؟!
براي آخرين پرسش و حتي آخرين تهديد
قيامت را بگو – مردانه – بر پا مي كني يا نه ؟!
به وعده هاي خداي تو اعتمادي نيست
آلت بريده هاي خداوند كرده اند .
خدا هم گاه گاه از بندگان خويش غافل بود !
كه هر كس نسخه ي خود را ،خودش پيچيد عاقل بود
بيهودگي روز و شبم را بنگاري
پشت ديوار كدخدا مرده است .
در سفره ي كپك زده ي كپك زده ي شهريار كش
شاه انديشه و سلطان بيان اند اينها
انگ مادر به خطايي تن اين قوم نزن
خلف سلسله ي ده پدران اند اينها
نيست در حنجره ي زرد زمين فريادي
تنها به گروه ضعفا ربط ندارد
اي نبودن تو به فريادم برس
مردي كه روبروي تو سيگار مي كشد.
از اين شبان تهي ،روزگار خيلي پوچ
به پايان دلخوشم ،آغاز هرگز
با گريه و بغض و غربت ام پروردند
صد روز به فرياد رسا داد زدم :
يك روز به اشتباه خلقم كردند .
« دوستت دارم چرا كه دوستم داري»
بيخودي نعره نكش ،گوش خدا سنگين است
ما كه تقصير نداريم خدا مي داند
سطح فكر دل لامذهبمان پايين است
مگر من با تو بد بودم ؟ مگر من با تو بد كردم ؟!
منكر قصه ي سينوس و كسينوس شود
خواستم از طرف من برسانيد به او
برود مشتري پشم مرينوس شود .
اي بي همه چيز از تو بدم مي آيد
چيزي كه « اسمشو نبر » از بيخ مي بريم
چون آلت تناسلي آفتابه ايم
حتي به درد شستن مخرج نمي خوريم
كه كبك هم به دبر ليسي كلاغ افتاد
غزل كه روسپي پاكدامن گلهاست
به جرم پاي نداده به قحبه باغ افتاد
دستي که قُلُمسُفله ترين شاعر مان کرد
اسلام ِ شما زانيه ها کافرمان کرد
اين آلت افراخته جر واجرمان کرد
بي عاري ِ يک گله عرب بايرمان کرد
عمامه ي آقا زد و بي عابرمان کرد
مرا مهمان آغوش زليخا مي كني يا نه ؟
جنسي كه در بساط زمين نيست مريم است
افسانه ي حقوق بشر اختراع شد
افسانه ي بكارت حوا دروغ بود
چرا كه لب به نگفتن هنوز نگشودم
گفتم آدم ها فقط ...ماها كه آدم نيستيم
هر هفته هشت روز به نام محرم است
نفرين به روسياهي كوه وقار كش
افسانه ي بكارت حوا دروغ بود
هم چنين يوسف نفروخته اي مي خواهد
چاره اي نيست اگر بد قلق افتاد رفيق
عشق معشوق پدر سوخته اي مي خواهد
نگاه بنگي شهرم، پر از رسوايي دودم
خدا از بيخ گوشم رد شد و من بي خبر بودم
كه من يك تكه از آيينه ي آواز داوودم
من از دنياي شفاف تغزل نيز مطرودم
سكوت سخت ديوار و خروش هق هق رودم
پر از تاريكي ملموس يك حس شب اندودم
و من بي او شبيه آتش عصيان نمرودم
مني كه دست هايم را به خون غم نيالودم
تنيده تارهاي كهنگي پيوسته در پودم
مگر من با تو بد كردم ؟ مگر من با تو بد بودم ؟!
بي غيرتي علامت اولاد آدم است
مردي كه با بهار چپ افتاد رفته است
آنجا محل دفن مسلماني من است
زيباترين بهشت خدا اين جهنم است
شيطان خبر نداشت بشر اختراع شد
ناگهان اتفاق مي افتاد
زخم ها داريم اما فكر مرهم نيستيم
ما را چه به زيبايي آواز قناري ؟!
فرقي ندارد اينكه الاغيم يا خريم
ديريست كاه و يونجه به ما دير مي رسد
جفتك زنان به صاحب خود گرم عرعريم
ما تو را سيمرغ مي دانيم وبس
يك وجب خاك آخور ما هدهدان
آسمان ششدانگ تحويل مگس
كه باعث ويراني ياران بوديم
پنداشتي كه فقط فارس سفله پرور است ؟!
من از درد نسل جوان مي نويسم
اين واقعيتي است كه از سگ نجس تريم
خوكيم و وحشيانه تر از كارهايتان
در منجلاب هرزگي خود شناوريم
به شدت گرفتند بدنام كردند
( كه منظور شاعر اين است كه آسمان به سر من قسم خورد – كه جابجايي كلمات بسيار ناشيانه صورت گرفته است .)
خون يك عالمه اندوه روان شد ياغي
( كه يك عالمه در غزل به خوبي جا نيفتاده است و تجانسي با كل غزل ندارد . دكتر سيامك بهرام پور ، مطلبي در مورد مجموعه شعر جوانمرگنامه )
شيخ ذليل مرده به فكر چراغ بود
(كه منظور شاعر از كوچ كشيدن ،كوچ كردن است .)
بعد افتادن آن كوهكن بي سر و پا
بيستون تلخ ترين منظره ي شيرين است
مژدگاني بده پرويز كه فرهادي مرد
چگونه قسمت پرويز مي شوي كيجا
از يك عدد شيرين بي فرهاد بنويسم
شيرين ما نيامده فرهاد رفته است
فرهاد جان ،براي تو هيماليا كم است !
ببين دلهاي ما مردم هزاران بيستون سنگ است
يك روز به اشتباه خلقم كردند
ما نيز به اشتباه تكرار شديم
كه من بي سر و پا ،
اشتباها به وجود آمده ام
خلقت غلط فاحش انشايي بود
شيطانخبر نداشت، بشر اختراع شد
افسانه ي « حقوق بشر » اختراع شد
شيـئي شبـيه سكه ي زر اختراع شد
فكر جنايت از سر آدم نميگذشت
تا اينكه تيغ و تير و سپر اختراع شد
چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد
اينگونه شد كه حضرت « شر » اختراع شد
ما را خبر كنيد؛ اگر
اختراع شد
در نگارش اين مطلب از مقالات و وبلاگ هاي زير استفاده شده است :
http://www.khazzeh.com/archives/text/000568.php
2- مطلبي در مورد جوانمرگنامه- دكتر سيامك بهرام پور
http://www.shaeraneha.com/weblog/archives/cat_uoeoeuu_u_uuoe_uoeoeoe.html
3- ويژه نامه ياغي تبار – محمد اسماعيل زاده (بوتيمار)
www. botimar.persianblog.ir/1384_2_botimar_archive.html
4- وبلاگ مرتضي قاسمي (آدمك)
www.adamak.persianblog.ir
5- وبلاگ غزل معاصر (فرهاد صفريان )
www. ghazalemoaser.persianblog.ir
6- وبلاگ روح تكاني ( فرهاد صفريان )
www.safarian.blogfa.com
نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٩ساعت
٦:۳۱ ب.ظ توسط mahdi azari نظرات () |
