فراموش کردم،فراموشت کنم

تقديم به امير بابايي

 

 

گلدان خالي فصل پاييزي ندارد

چون ياس وحشي ترس گلريزي ندارد

پر گشته از يك باور  بيهوده اما

در سفره ي بيهودگي چيزي ندارد

در رو نوشت لحظه هاي كاغذينش

چون گوهري ،يك گوش آويزي ندارد

گم گشته در يك گوشه ي ويرانه ي باغ

از خنده حتّي سهم نا چيزي ندارد

در خاطراتش جمله ها پوسيده هستند

يك قصه از دوران پرويزي ندارد

 

اما به وقت ماتم گلهاي خاموش

از   گفتن فرياد پرهيزي ندارد

آنجا كه جنگل از خزان اندوهناك است

او  ترسي از غوغاي پاييزي ندارد

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٠/۸ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط mahdi azari نظرات () |