فراموش کردم،فراموشت کنم


علي

غم مي رود دلم را آندم كه دلبر آيد
اي دل زبان بريده چون نام حيدر آيد

شاهنشه دو عالم جز اين علي كه باشد
دشمن تنش بلررزد آنگه كه قنبر آيد

ايتام و كودكان را چون يك پدر بود او
غمها همه برون شد چون مهر صفدر آيد

با ذوالفقار برّ ان خون عدو بريزد
در دل صداي يارب فاتح ز خيبر آيد

من از علي چه گويم در وهم ما نگنجد
چشم بشر نبيند چون نور انور آيد

عدل علي به عالم چون يك نگين درخشد
گلها به خواب باشند چون بوي عنبر آيد

در جنگ عليه باطل او يكه تاز حق است
در پيش كودكان او با روي اصغر آيد

آن لحظه كه بخوابيد در بستر نبوت
خصم از علي بترسد چون او به بستر آيد

علم علي فزون از اين دانش بشر بود
سرباز جنگ خيزد، چون امر رهبر آيد

در سفره حقيرش جز خشك نان نباشد
قانع بود دل او ، چون چشم كوثر آيد

در بخشش و سخاوت كس چون علي نباشد
در اين جهان يگانه در لوح دفتر آيد

او از بشر فزون و از عشق در سجود است
غير از نبي علي از اين خلق برتر آيد

دلهاي مجرم ما كي مي رسد به پايش ؟
وصفش چگونه گويم؟ در عقل كمتر آيد

در پيش كفر و ظالم همچون اسد بود او
لطف علي به شيعه چون مهر مادر آيد

در كربلاي خونين چشمش هميشه خونبار
آنگه كه او ببيند آن سرو بي سر آيد

در حيرت و شگفتم از حال او ندانم ؟
او با اسير خود نيز با حال داور آيد

دلها پي وفايش از جان و تن گريزند
رويش هميشه ماه و چشمش چو اختر آيد

او را چگونه خواهم بارم گناه و جرم است ؟
جانا شفاعتم كن چون روز محشر آيد

آندم كه ابن ملجم بر فرق او بزد گفت :
من رستگار كعبه، چون روز اكبر آيد

مهدي دلش هميشه در جستجوي يار است
غافل از اينكه شايد آن شاه بر در آيد





گدايي عشق





يارب نيايد آنروز ، يارم ز پا بيفتد
بي عشق و بي محبت ، از ما جدا بيفتد

ما در پي وفايش جان را هميشه بازيم
واي از دمي كه هجران، بر جان ما بيفتد

عاشق به جستجوي يك جرعه از مي عشق
ميخانه ها بگشته ، بر ما كجا بيفتد؟

پير مغان به حرفي درد همه دوا كرد
آه از دلي كه بر او درد و دوا بيفتد

در جستجوي عشقيم ، ما را تو رهنما باش
شايد به اين بهانه ، سوي خدا بيفتد

او كوچهء وفا را با يك نظر بگردد
دل در پي بيانش از دست و پا بيفتد

در سر هواي وصلت آرام جان ربوده ست
دل را چگونه گويم ياد وفا بيفتد؟

بيدل چگونه وصف عشق و وفا بگويد؟
آن كس كه دلبري كرد چون دل ربا بيفتد

مهدي ز كوي اميد دست گدايي اش بود
واي از دمي كه شاهي بر اين گدا بيفتد





درد عشق



درد عشق تو چشيدن همچو درمان گشتن است
دست از دنيا كشيدن همچو انسان گشتن است

آب دريا در مذاق ماهيان شيرين بود
حاصل خوردن از آن جانا پشيمان گشتن است

هر كسي روح خليلي در دلش بيدار شد
آتش سوزان بر او باغ و گلستان گشتن است

روزگاري كا ندر او مردان به خواري خو كنند
هر گدا با روي زيبا همچو سلطان گشتن است

كنج ميخانه دلا بهتر ز رنگ مسجد است
كفر بر كرسي نشاندن خلق شيطان گشتن است

مي خورم زهري كه از آب شما روشن تر است
مرد را مردن همانا به ز پيمان گشتن است

شمع چون پروانه را بيند به جان آتش زند
سوختن اين لحظه جانا گرد جانان گشتن است

حاصل دنيا حبيبا جز بلا و فتنه نيست
بيشتر هر آنچه خواهي دل پريشان گشتن است

اي صبا يك دم گذر از خاك جان ما بدان
هر نسيم از دل برآيد ذوق طوفان گشتن است

من شهيد راه عشقم چون تويي محبوب من
راز هستي از غمت هر لحظه خندان گشتن است

مهدي از جانان بگو تا جان من بيجان شود
بيدلي در راه حق در خاك رضوان گشتن است




خواب بيداري




جان من با لب لعل تو شرابي بخوريم
دم به دم با تب مستي مي نابي بخوريم

بيخود از عالم هستي من و تو يار شويم
بادهء شور و وفا همچو خرابي بخوريم

در كوير دل من آب تو گر پيدا نيست
ما نهان در غم اين عشق سرابي بخوريم

گره زلف تو را بر سر عالم بنديم
بي سر ودست شده دلشده تابي بخوريم

دل ما را دگر اين طاقت هجران تو نيست
بوسه از وصل جگر سوخته آبي بخوريم

پيش چشم تو همه دل شده گان بيداراند
مادراين خواب بمانيم وبه خوابي بخوريم

تير پيكان فلك بر دل غم جاي گرفت !
مه من پيش بيا تير شهابي بخوريم

اي اجل رحم بكن بر دل ديوانهء من
مي به مستانگي شور شبابي بخوريم

جان خراب است ودگر طاقت نوشيدن نيست
تو بيا بر سر اين آب، حبابي بخوريم

جرعه اي از مي ناب تو به مهدي نرسيد
دست در دست وفاي تو شرابي بخوريم



نوشته شده در ۱۳۸٢/٢/۳٠ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط mahdi azari نظرات () |